تبليغاتX
حس خوب
خاطرات روزانه


حس خوب







روزهای گذشته مثل هم می گذشتند.تنها چند مورد قابل ذکر موجود بود:

۱- با عده ای از دوستان به اجرای موسیقی سنتی ایران که توسط گروه صفا برگزار شد رفتیم.بسیار زیبا بود .نوای سنتور و تنبک و نی و دف وقتی که باهم ادغام می شدند و غزل های خواجه حافظ شیرازی هم که اونها رو تزیین می کرد.

 

 

۲-قرار شده که اول ماه جون نقل مکان کنیم.به هر حال یک اتاق کوچولو جای کافی برای یک نی نی خوشکل بلا رو نداره. مکان جدید یکی از آپارتمانهای دانشگاه آکسفورد هست که به مدت دوسال در اجاره ما قرار می گیره.کوچک اما خصوصی.مسیر رفت و آمدش هم بسیار زیبا و دلنشینه. کنار رودخانه تیمز و دشت سرسبز بسیار زیبایی قرار داره که صدای پرندگان آواز خوانش دل من رو همون اول برد.خونه رو نمی دیدم  هم با این طبیعت زیبای اطرافش حاضر بودم چشم بسته قبول کنم. فقط  پنجره های واحد ما رو به اون دشت زیبا نیست.در عوض می تونیم از آمد و شد قطار های رنگارنگ روی ریل های آهنی حسابی لذت ببریم.(امیدوارم که قطار هاش سرو صدای کمی داشته باشند تا مانع از شنیدن چهچه بلبلان و پرندگان نباشند.) 

۳- هفته پیش از تندیس (سردیس) شاعر یزرگ ایرانی ٫ فردوسی٫ در کالج وادام رو نمایی شد. جناب جواد خان و تنی چند  از اساتید و خانم مجسمه ساز و جناب سفیر ایران در بریتانیا هم حضور داشتند.

۴-نی نی کوچولو ی من هم داره یواش یواش بزرگ میشه . امروز دست و پا زدن هاش توی اون جای کوچولوش حسابی من رو شوکه کرد. خیلی محکمتر از قبل تکون می خوره. با وجود اینکه فکر کردم دیگه معده و لوزالمعده و ... برام باقی نذاشته ولی باز هم هر لحظه منتظر حرکت بعدیش هستم.

دوست جون ها می گن که قیافه ام شبیه مامان ها شده. (مامان شدم دیگه)

۴- آب و هوای این جزیره هم دیگه داره حال من رو میگیره. اواخر اردیبهشت هست ولی انگار نه انگار که باید هوا یه کمی آفتابی باشه. یا سرده یا باد میاد و یا بارون .گاهی هم هر سه تا با هم. دیدن رنگ آفتاب محدود شده با گهگاهی که ابر ها از هم پاره بشوند و چند لحظه ای نور مستقیم خورشید به زمین برسه

۵- پروژه جذاب و نفس گیر عکس های عمان در مراحل آخر خودش قرار داره و احتمالا یک ماه بعد دوباره من بیکار میشم. واقعا عکس های جالبی هستند. من که خیلی علاقه مند شدم که کشور عمان رو از نزدیک ببینم. ضمنا به خداوند روزی رسان هم اعتقاد دارم.

۶ - سالگرد تولد خواهر های گلم هم دو روز پیش بود و من باز هم مجبورم که از راه دور بهشون تبریک بگم.  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 22:55  توسط زری  | 


دیروز به اتفاق جواد خان به یک جشن تولد صد سالگی دعوت شدیم. تعجب هم داره! خود من هم با شنیدن دعوت شدن به جشن تولد دوستمان جو مارتین از تعجب دهانم باز موند.به تخته زدم و به جواد خان گفتم:ماشاءالله به جو اصلا نمیاد که صد سالش باشه.

وارد حیاط خانه شدیم .حیاط با بادکنک های رنگی تزیین شده بود .با ورود به هال متوجه شدیم که ماجرای یکصدمین سالگرد تولد این است:

تولد ۷۵سالگی جو مارتین + تولد ۲۵ سالگی نوه اش=جشن تولد ۱۰۰ سالگی هردو

خوب معلومه که همه رقم مهمان رو هم اونجا دیدیم.از نوجوان و جوان تا سالخوردگان.و از چندین ملیت متفاوت از آسیای جنوب شرقی تا خاور میانه و آفریقا و ...آمریکا.

نمایشگاهی هم به پا بود : از جشن تولد دو سالگی جو مارتین تا زمان دانشگاه و ازدواجش و حتی فرزندانش در زمان کودکی عکس ها یی همراه با توضیحاتشون موجود بود.

در باغ کوچکی که پشت خانه کوچک ولی جالب جو وجود داشت برای سرگرمی مهمانان بازیهایی هم تدارک دیده شده بود.تنیس روی میز ٫ بیلیارد٫شطرنج و...  . اطراف هر بازی عده ای سرگرم شده بودند.

کیک تولد هم جالب بود.کیک های کوچکی مثل کیک یزدی خودمان که درون یک سینی قرار داده شده بود و در کنارش ظرفی از خامه و ظرف دیگری حاوی توت فرنگی.هر مهمان به تناسب رژیم غذایی که می پسندید از خودش پذیرایی می کرد.معلومه که من هم یک کیک رو برداشتم و بعدش کمی خامه خوشمزه را٫ روش گذاشتم و سپس با توت فرنگی خوردم.به هر حال ابتکار جالبی هست (مخصوصا برای ایرانیان که متاسفانه آمار ها نشون می دهند که ۴۰ درصدشون دچار چاقی شده اند)

دست آخر هم با یک شام ساده (برنج و مخلوطی از سبزیجات+ فلفل)پذیرایی شدیم.البته دفتر مهمانان رو هم امضا کردیم(به صورت الکترونیکی)

اما در این هفته دو بار به طور کامل عمق سادگی رو در زندگی خانواده های انگلیسی (قطعا مردم عامه جامعه و نه ثروتمندان) درک کردم. زندگی ساده و به دور از هرگونه تجمل گرائی. چیزی که موارد نمونه اش در ایران قطعا به طور نادر یافت میشه. و به فکر فرو رفتم. خیلی زیاد. زیبایی سادگی در پذیرایی و برخورد با مهمانان و لذت بردن هر دو طرف از مهمانی و در نتیجه پیوند محکم دوستی.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 17:48  توسط زری  | 


تو آشپز خانه بودم. می خواستم آش رشته درست کنم. همش صدای چند تا پرنده که آوازخواندنشان تازه گل کرده بود توی گوشم بود .دوستشون دارم.هم پرنده ها رو و هم آواز زیباشون رو.

خوب .معلومه که دوربین فیلم برداری رو برداشتم و نزدیک یک ساعت کنار پنجره نشستم تا تصویر زیبا و صدای دل انگیزی رو که می شنوم ضبط کنم.

نتیجه:

تصویر ضبط شد و تنها فیلم باقی مونده دوربین تموم. اینجا هم که نمیشه فیلم خرید.باید فکر یک فیلم دوربین دیگه باشم.

ضمنا .از یک پروانه خیلی خیلی زیبا هم عکس گرفتم. بیچاره پشت شیشه پنجره آشپز خونه گیر افتاده بود.جواد خان مثل همیشه منجی شد و نجاتش داد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 ساعت 21:42  توسط زری  | 


دیروز عصر به همراه دوستان برای دیدن نمایشگاه شاه عباس به موزه بریتانیا(بریتیش میوزیم) لندن رفتیم.

نمایشگاه جالبی ترتیب داده بودند به خصوص برای انگلیسی ها جالب بود.نمونه هایی از فرش های زرباف و ٫ارچه های ابریشمی و همچنین چینی و سفال و متون و کتابهایی از دوران صفوی زینت بخش نمایشگاه بود.

ولی برای من خود بریتیش میوزیم جالب تر بود.ابتدا با دیدن پایه یکی از ستون های تخت جمشید در گوشه ای از موزه شوکه شدم .ولی مثل اینکه از ما ایرانیها کمتر از بقیه ملت ها دزده بودند. اموال باستانی و قابل توجه مصری ها مخصوصا دوران فراعنه و یا دیدن نمای ساختمان معروف شهر آتن و حتی ستون های شهر آشوریان .همه و همه اصل و در یک محل دیگه برای این انگلیسی ها آبرویی باقی نمی گذاشت.

همه اسنادی بود از دزدی های نسل های قبلی انگلیسی های امروزی.

 

 

موزه بریتانیا- مجسمه های دروازه شهر آشور

 

 

موزه بریتانیا-جهان پهلوان تختی

 

موزه بریتانیا-مجسمه فرعون مصر

 

موزه بریتانیا-÷ایه ستون تخت جمشید- سالن صد ستون.

به طعنه به یکی از دوستان انگلیسی گفتم:شما دیگه چیزی هم تو مصر و آتن باقی گذاشتید؟ که اون هم در جواب گفت:نه.چیز ارزشمند دیگه ای باقی نمونده.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388 ساعت 14:42  توسط زری  | 


 

 

fbahar 88

بار دیگر بهار از راه رسید. چند روزی آب و هوای آکسفورد هم به مهمانی بهار آمدند و خورشید تابان و هوای بهاری به زیباتر شدن شکوفه های درختان کمک کردند. همه چیز زیبا و بهاری بود. نوروز رو به همه دوستان و آشنایان تبریک می گم و برای همه سال خوب و پر برکتی را آرزو مندم.

و اما روز جمعه٫ ۳۰ اسفند را این جور سپری کردم:

صبح ساعت ۴ صبح از خواب بیدار شدم. نه از زرنگی و شوق و ذوق٫ نخیر٫ چون جناب شوهر مسافر لندن بودند و صبح سحر با صدای ساعت و سشوار و دنبال لباس گشتن تو کمد و ... خواب رو از سر آدم می بردند. ساعت ۶ بعد از اینکه جواد خان تشریف بردند من هم به رختخواب گرم و نرمم پناه بردم تا در آرامش ساعتی بخوابم. ولی زهی خیال محال. از ذوق و شوق نوروز و تحویل سال و  چگونگی سال جدید و... خواب به چشمم نیومد. با صدای ساعت که خبر از  زمان بیدار شدن می داد با زور از سر جام بلند شدم و چون می بایست ساعت ۹ و نیم کتابخانه می بودم به کار هام پرداختم. ساعت نه و بیست دقیقه بود که از حمام برگشتم و مستقیم سر کمد رفتم تا لباسی رو که شب قبل در نظر گرفته بودم رو بپوشم. ولی لباس تو کمد نبود. به نظرم اومد که شاید تو جامه دان باشه .با عجله ای که داشتم جامه دان ها رو هم گشتم ولی اوجا هم نبود .فقط چهار دقیقه وقت داشتم. تازه یادم اومد یک سری از لباس هایی رو که کم مصرف بودند و توی یه جامه دان دیگه روی کمد گذاشتم . حالا مونده بودم با این وضعیت  بارداری چطور اون رو از سر کمد بیارم. به هر حال با کمک یه صندلی خودم رو به سر کمد رسوندم.با زور درب جامه دان رو باز کردم و با دستم لباس ها رو لمس کردم تا لباس مورد نظر پیدا شد. به علت بلند بودن کمد نمی تونستم توی جامه دان رو ببینم. دو دقیقه مونده به نه و نیم .سریع لباس رو پوشیدم .خوشبختانه لباس به علت جنسی که داشت اصلا چروک نشده بود. ساعت نه و نیم بود که تازه یادم اومد باید کفش نو هم بپوشم. پس گشتم دنبال کفشی که یک سال و چهار ماه پیش  با خودم از ایران آورده بودم. با بدبختی اون رو هم پیدا کردم. راهی شدم و پشت سرم هم نگاه نکردم چون اتاق اینقدر بهم ریخته شده بود که نمی شد توش راه بری. انواع و اقسام لباس ها رو تخت .وسایل زیر تخت رو برای پیدا کردن کفش ریخته بودم کف اتاق و مصیبتی بود که ننویسم بهتره. خوش موقع رسیدم کتابخونه٫ و این رو هم مدیون نزدیک بودن کتابخونه به خونمون بودم .در واقع همسایه بودن.

بعد از سلام و احوالپرسی و عید مبارکی با مستانه( رییس کتابخونه)٫ و پس از کلی تعارف و تمجید از لباس های همدیگه٫ با هم سفره هفت سین رو آماده کردیم.خیلی خوب شده بود:

ببینید

 

خداییش با تمام کمبود امکانات ٫خوب از آب در نیومده.

از ماهی گلی هم به دلیل حمایت از حقوق حیوانات انصراف دادیم.

بقیه دوستان هم به موقع رسیدند و هر کسی با خودش و چیز هایی که آورده بود نوروزمون رو مزین تر کرد. برای یادگاری چند تا رو اینجا می نویسم:

پگاه و دوست ایتالیاییش(هر دو اهل ونیز ایتالیا):پستا

تانیا(انگلیسی):کشک و بادمجان(خیلی خوشمزه درست کرده بود.داشتم شاخ در می آوردم از تعجب که این انگلیسیه چطوری کشک بادمجونی به این خوشمزگی درست کرده)

مستانه :سالاد الویه و ماست خیار و ماست و نعناع(همشون محشر بودند)

چند تا از بچه ها هم شیرینی و نان آماده کردند-طاهره و رضا و...

پس من چی: خوب معلومه من هم نصف سفره هفت سین:سیر و سرکه و سیب وآیینه و رومیزی و...

سال تحویل شد. بعضی از اعضای میدل ایست سنتر هم اومدند . سال نو رو به هم تبریک گفتیم و عکس گرفتیم و خوردیم و شادی کردیم.

ساعت یک دعوت داشتم.خونه مونا جون و مامان مهربونش به صرف سبزی پلو و ماهی.با بقیه دوستان.

خواستم برگردم خونه تا کفشم رو عوض کنم که (نفیس)یکی از دوستان گفت من معده درد گرفتم.دلم براش سوخت خواستم کمکش کنم که بهش گفتم: اگه از اتاق به هم ریخته من تعجب نکنی و نخندی

دوات تو خونه منه. بیچاره نفیس .فکر نکنم اتاق به اون وحشتناکی تا حالا دیده بود. با چند تا چایی نعناع و چند قطره عصاره نعناع و بقیه دارو دواهایی که همشون هم یک ربطی به نعناع داشتن٫ ازش پذیرایی کردم و تا اون سرش به نعناع گرم بود یک کم اتاق رو جمع و جور کردم. بهتر شد.

.

.

.

خونه مونا و مامانش مثل همیشه سرشار از لطف و محبت بود. جواد هم با یه دسته گل و یک جعبه شیرینی به ما پیوست .بعد هم آقای عزیزی و دخترش. خلاصه کنم خیلی خیلی خوش گذشت٫ حسابی نوروز و دیده بوسی و تبریک و شادباش و عیدی به پا بود. مامان و بابا و خواهر ها هم در همین حین از مسافرت نوروزی(بندر عباس)تماس گرفتند و نوروز رو به هم تبریک گفتیم. بعد هم خوردن سبزی پلو خوشمزه با ماهی سفید (شمال) و سالمون محشر و کوکو سبزی و شیرینی و...

 

(این همه که از غذا می نویسم برای آب انداختن دهن شما نیست. برای یادگاری نوشتن والبته  ادامه ماجرا به این غذا ها ربط داره...)

دست آخر هم چون قرار بود برامون مهمون بیاد٫ زودتر خداحافظی کردیم و با یک ظرف آش رشته محشر راهی خونه شدیم.

من ماندم و یک خونه به هم ریخته . دست بکار شدم.خونه رو مرتب کردم. مهمان ها هم آمدند و رفتند. و شام هم آش رشته رو خوردیم و با کلی خستگی به رختخواب پناه بردم...

هنوز نخوابیده بودم که:

اول با درد پا شروع شد. شدید بود و خوابم نمی برد. بعد با دست درد شدید تر و آخر سر با معده دردی که تا بحال در تمام زندگی ام نکشیده بودم. از ساعت ده تا چهار صبح درد کشیدم .جواد خان هم که از خستگی بیهوش شده بود هر یکی دو ساعت از ناله های من بیچاره بیدار می شد و بعد از  ابراز کمی همدردی  و نصیحت دوباره به خواب می رفت. هیچ چیز اثر نداشت نه نبات و نه شربت معده و نه...

نزدیک ساعت ۵ صبح بود که با استفراغ های مکرر از سوزش معده کمی کاسته شد و بعدش از فرط خستگی و سر درد٫ نفهمیدم که چطور با اون همه درد به خواب رفتم. تنها جمله ای که به یاد دارم این بود که به جواد توصیه کردم  که تحت هیچ شرایطی من رو از خواب بیدار نکنه. اون بنده خدا هم که از من خسته تر! خوشبختانه تا صبح خوابید.

صبح ساعت ۱۰ از خواب بیدار شدم .هنوز دستهام درد می کرد و سرم .که ناگهان جواد خان با دیدن من  با تعجب ازم پرسید که چشمت چی شده؟ چشم راستم پر خون بود و زیر پوست صورتم مویرگ ها پاره شده بودند و اطراف حدقه چشم هام بنفش شده بود. می دونستم که چیزی نیست و به زودی خوب میشم ولی برای احتیاط از سلامتی فسقلی که در شکم داشتم به بیمارستان رفتیم و پس از کلی معاینه و آزمایش با شنیدن خبر اینکه بچه سالم هست و من هم زودتر خوب میشم به خونه برگشتیم

استراحت کردم و بهتر شدم. (البته تا امروز هنوز خون داخل چشمم برطرف نشده ولی داره کمتر میشه)

...

نوروز خوبی بود ...نه..

به من که خیلی خوش گذشت. مطمئن هستم که دیگه ماست خیار و کشک و بادمجان و سبزی پلو با ماهی و کوکو سبزی و آش رشته رو با هم تو یک روز نمی خورم.

راستی ...

امسال اولین سالی بود که تمام عیدی ها گیر فسقلی من اومد. دوستان براش لباس سرهمی و جوراب و پتو عیدی دادن. کلی ذوق کردم. آخه خیلی خوشکلن.

(بی صبرانه منتظر نوروز بعدی هستم با کلی هدیه های نوزاد). ولی گیر خودم چیزی نیومد.

در آخر

.

.

.

سال نو همه شما هم مبارک

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388 ساعت 19:53  توسط زری  | 


(با این کارت ٫حال خیلی ها رو گرفتی.

دستت درد نکنه که دل کلی جوونی که به تو دل بسته بودند رو شکوندی

با وجود اینکه اصلا از سیاست سر در نمی آرم و خیلی هم به آمدنت وابسته نبودم ولی خبر انصرافت به شدت منو شوکه کرد)

دیروز وقتی از سر کار برگشتم و مطابق همیشه سری به خبرگزاری های ایران زدم ناگهان به شدت شوک شدم:خبر انصراف سید محمد خاتمی از کاندیداتوری ریاست جمهوری.

بگذریم :بقیه دوستان و آشنایان هم حال و احوال خوشی ندارند و حتی یکی از دوستان بی مقدمه راهی ایران شد. فعلا که بحث داغ در تمام محافل این خبر و تحلیل های آن است.

منتظرم تا ببینم  آینده چگونه پیش خواهد رفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ساعت 22:24  توسط زری  | 


خیلی وقته که سری به این وبلاگ نزدم.آخه حالم واقعا خوب نبود. فکرشو بکنید هر روز صبح با حالت تهوع از خواب بیدار می شدم. صبحانه فقط شیر با بیسکوئیت. نهار با زور از گلوم پایین می رفت .تازه اگه نهار خوشمزه بود.(نون ماست یا نون کره عسل) اگه که میلم نبود باز هم حالت تهوع. درب یخچال رو باز کردن مساوی بود با حالت تهوع. همه چیز بو می داد. از صبح باید با دستمال بینیمو می گرفتم تا شب. خرید کردن و آشپزی کردن هم که افتاده بود گردن جواد خان .حتی از پشت درب مغازه هایی که مواد غذایی هم داشتند نمی تونستم عبور کنم. دکتر هم که می رفتم فقط یک جواب می داد: قسمتی از بارداریه. باید تحملش کنی. فقط عشق به بچه باعث می شد که این حالت وحشتناک رو تحمل کرد.

ولی بالاخره دارم بهتر میشم.با رسیدن محموله پستی سبزی خشک و بقیه دارو  دواهای عطاری که مامان زحمت کشیده بود و فرستاده بود این حالت هم کم کم بهتر شد. اولین شب رو خورشت قورمه سبزی درست کردم. وای که چقدر به من چسبید. بعد از مدتها می تونستم یه غذای حسابی بخورم.

به هر حال که داره بهتر میشه وامیدوارم که به زودی تموم بشه. کوچولوی من هم تا امروز ۱۸ هفته اش تموم شده. نمی دونید چقدر دلم می خواد تا دوباره برم دکتر و صدای قلبش رو بشنوم. هنوز سه هفته دیگه مونده تا اون روز. هنوز آرومه و تکون نمی خوره حتی بزرگ هم نشده . سایز شلوار ها هنوز عوض نشده. خیلی کوچولو هست. دوست عزیزم مونا جون زحمت کشیده و دو دست لباس براش گرفته. وای که دلم ضعف میره وقتی نگاه این لباس ها می کنم. دلم می خواد زودتر برم بازار و براش کلی چیز بخرم.

از این حرف های احساساتی بگذریم .به نظر میادما هم آفتاب ناب ایران رو با خودمون با انگلیس آوردیم. بیشتر روزها نیمه ابری هست و مخصوصا الان که نزدیک نوروز شده هوا با این آفتاب دیگه محشر شده . درخت ها از جوانه های زیبای سفید و صورتی لبریز شدند. گل های کوچولوی ناز روی سبزه ها چنان طنازی می کنند که بلافاصله قدرت خدا رو به یاد میارن.این صحنه زیبا رو با صدای چهچه بلبلان و پرندگان آواز خوان که بیامیزید واقعا هوش از سر انسان می بره:

 یاد دیباچه گلستان سعدی افتادم:

فرّاش باد صبا را گفته تا فرش زمرّدین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات را در مهد زمین بپرورد درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر کرده و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده عصاره نالی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته

قراره در موقع تحویل سال نو ٬با چند تا از دوستان سفره هفت سین رو در مرکز مطالعات خاور میانه برپا کنیم. امشب هم که شب چهارشنبه سوری هست نمی دونم کجا و کی بچه ها برنامه گذاشتند. منتظرم جواد خان بیاد و ازش بپرسم. ولی به احتمال زیاد نمیرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 ساعت 18:18  توسط زری  |