۱- روزی که ناباورانه به اتاق آمدم و خبر باردار بودنم را به جواد خان دادم (واکنش جواد خان هم جالب بود)٬ به گمانم روز های اول سال ۲۰۰۹ میلادی بود
۲- دقیقا روز پس از تعطیلات کریسمس که به مرکز بهداشت رفتم و خبر باردار بودنم را با پزشک در میان گذاشتم . واکنش پزشک هم جالب بود. همان روز در حالی که برف می بارید برای ثبت نام با بیمارستان جان رادکلیف آکسفورد با شور و هیجان زیاد سوار تاکسی شدم و به مرکز زنان بیمارستان رفتم و در طبقه پنجم عاقبت نام من ثبت شد
۳- یک هفته بعد زمانی که اولین بار صدای قلب فرزندم را در وجود خودم شنیدم٬ حس عجیبی است شور و شعف بسیار با قطرات اشک همراه شد. آنروز ماما سن جنین من را ۱۴ هفته اعلام کرد اما برای تعیین سن قطعی من را به مرکز سونوگرافی بیمارستان ارجاع داد
۴- دیدن فرزندم به صورت سیاه و سفید روی صفحه مانیتور . باز هم قلبم از شعف و مهر مادری پر شد. سن فرزند کمتر بود و تاریخ زایمان را ۱۶ آگوست اعلام کردند. من با قطعه عکس سونوگرافی که به من داده شد روزها ذوق می کردم.
۵-شنیدن صدای قلب عزیزم تنها عامل روز شماری من برای رفتن به مرکز بهداشت و ملاقات با ماما بود
۶- روزی که برای سونوگرافی تعیین وضعیت جسمی جنین باز هم به مرکز سونوگرافی بیمارستان جان رادکلیف رفتتم. همه چیز خوب بود .دیدن حفره های قلب٬ نیمکره های مغز٬نخاع و ستون فقرات و دست و پاهای فرزندم همراه با انگشتان کوچکش روی صفحه مانیتور را هرگز فراموش نخواهم کرد. آن روز خبر دختر بودن فرزندم را با شوق فراوان به پدرش تلفنی اعلام کردم.پدر هم با سوغاتی چند تا اسم دختر از اگزتر برگشت.
۷- پس از روز ها منتظر ماندن برای حس کردن تکان های جنین ٬ عاقبت در آخرین شب هفته بیست و چهارم ٬هنگامی که روی دست راستم دراز کشیده بودم یک ضربه کوچک را حس کردم که به دنبال آن من که خوشحال از تکان فرزندم بودم تا نیمه های شب در انتظار دومین ضربه بیدار ماندم
۸- از آن پس هر تکان عزیزکم برای من شور و امید را به ارمغان می آورد.
۹- اوایل هفت ماهگی بود. روز گرمی که هیچ حسی از فرزندم را نداشتم .با کلی ترس و استرس و دعا و نذر و نیاز باز هم به مرکز زنان بیمارستان رفتم. در اتاق معاینات پیش از زایمان بود که متوجه ضربات و تکان ها ی جنین شدم. از خوشحالی سالم بودن فرزندم خدا را بسیار سپاس گفتم.
۱۰- بعد از آن روز ها و روز ها گذشت و من مشغول به خرید و تهیه وسایل نوزاد بودم و روز های گرم اواخر بهار و اوایل تابستان را می گذراندم.هر بار ضربات دست و پای عزیزم و شنیدن صدای قلب جنین و اطلاع از سلامتی آن بود که مرا به کشیدن بارم تشویق میکرد. روز های آخر که آنقدر منتظر دیدن فرزندم بودم که دلم می خواست زود تر از موعود دنیا بیاد.
۱۱- بالا خره روز یکشنبه ۱۶ آگوست فرا رسید .صبح طبق معمول در تخت دراز کشیده بودم که ناگاه متوجه شدم که کیسه آب پاره شد. سراسیمه جواد را بیدار کردم و خبر فرارسیدن زمان تولد نوزاد را به او دادم. بعد از تماس با بخش زایمان و خوردن صبحانه ٬ همراه با وسایل از پیش تعیین شده به بیمارستان رفتم. به دلیل اینکه درد و انقباض رحمی نداشتم از من خواسته شد که به خانه برگردم که با مخالفت من و همسرم مواجه شدند.ناگزیر تختی را در طبقه پنجم خالی کردند و به من اختصاص دادند. حدود دوازده ظهر بود که انقباضات و درد ها شروع شد . وحشتناک بود اما شیرین از اینکه می دانستی پس از این درد های شدید شادی تولد نوزادی را که ماهها در انتظارش بودی خواهی چشید.
پس از ماساژ و آروما تراپی و هگامی که نیمی از دهانه رحم باز شد ٬ این اپیجورال بود که به دادم رسید. راحت شدم از آن همه درد مخوف. مشکل آنجا بود که بچه به بد ترین حالت چرخیده بود و دنیا نمی امد و دوم اینکه دهانه رحم دیگر باز نمی شد.احتمال عفونت برای نوزاد هم وجود داشت چراکه کیسه آب پاره شده بود و نشانه هایی از موکونیم هم در آب دیده می شد.از ساعت دو نیم شب گرفتن آزمایش خون از سر فرزند نازنینم در حالتی که هنوز در رحم بود شروع شد و هر یک و نیم ساعت تکرار می شد تا اینکه مرا برای عمل سزارین آماده کردند (نوزاد به هیچ وجه قادر به دنیا آمدن نبود.
۱۲- بالاخره پس از گذشت بیست و چهار ساعت٬ ساعت هشت و سی و سه دقیقه روز دوشنبه وپس از یک زایمان سخت و طاقت فرسا و در کمال ناباوری پسرم را دیدم. اتاق عمل پر از خنده های پزشکان و ماما ها و .. بود که به پسر شدن دخترم می خندیدند.
نمی دونید پسر کوچولوم چقدر نازه
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 ساعت 15:54 توسط زری
|