تبليغاتX
حس خوب
خاطرات روزانه


حس خوب







تا حالا حتما پینگلیش رو امتحان کردید .ولی به مقدار کمتر از اینشین استفاده شده .اینشین=انگلیسی که با خط فارسی نوشته بشه .الان می خوام مطلبی رو بنویسم که یه کم اینشین و یه کم فرنشین قاطیش هست

امروز تو لنگوییج سنتر کلاس داشتم بنابراین کمی زود تر رفتم تا درسهامو مرور کنم .قبل از کلاس رفتم طبقه اول و نشستم داخل هال تا نهارم رو بخورم .بعد از اتمام ساندویچ هم کلاسی هام رسیدند و تا من رو دیدند پیش من اومدن تا با من سلام و احوالپرسی داشته باشن .

یکی از این همکلاسی ها مردی فرانسوی است که مدت کمی است اینجا اومده.تا اومد من هم برای یادآوری آموخته های نه چندان زیاد کلاس فرانسه ٬ بهش گفتم:سلو٬ کامنت اله وو ٬که اون هم جواب داد :موا بین.بعد هم شروع کرد به فرانسوی توضیح دادن که چه کار ها داشته که من پریدم تو حرفش و گفتم ٬ او ساری.ای کن نات سپیک فرنچ .ای کن نات آندرستند وات دو یو سی.بعد هم بهش گفتم که من خیلی دوست داشتم بیام فرانسه و پاریس رو از نزدیک ببینم .ولی سفارت شما به من و شوهرم ویزا نداد.در واقع به ایرانی ها دیگه ویزا نمیده . ما نمیدونیم چرا؟ ولی نیکلا سارکوزی خیلی با ایرانی ها بد.اون هم مثل اینکه دست رو زخمش گذاشته باشی با عصبانیت گفت سارکوزی احمق و نمونه جدیدی از یک فاشیست است و شروع کرد به انتقاد و داد و فریاد از روابط سارکوزی و بوش و... و خلاصه هیچ چیزی از بد و بیراه گفتن به بوش و سارکوزی کم نذاشت .بقیه بچه ها هم حسابی دهنشون باز مونده  بود و متحیرانه به اظهارات یک فرانسوی گوش میدادند

جالبه ...نه

مثل اینکه این فرانسوی ها هم به درد ما ایرانی ها دچار شدند.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:42  توسط زری  | 


امروز روز اول ماه می است.دیشب٬ یکی از دوستان به ما خبر دادکه٬ هرساله روز اول ماه می به مناسبت اوج بهار (میانه بهار خودمان=اواسط اردیبهشت) جشنی در سحرگاه برگزار می شود که به خاطر اینکه شهر اکسفورد یک شهر سنتی -فرهنگی انگلستان است٬ این مراسم می دی در این شهر جلوه بیشتری دارد.خلاصه امروز صبح به کل قید خواب رو زدیم و رفتیم تا جز تماشاگران این مراسم باشیم .

جمعیت انبوهی حدود ساعت ۵- ۶ صبح به خیابان ها آمده بودند.بعضی ها دانشجو و از کشور های دیگه ٬ و برخی کاملا انگلیسی. این انگلیسی ها هم برخی لباس های معمول روزانه تنشون بود .٬برخی کت و شلوار رسمی گرانقیمت انگلیسی و کاملا شیک و تمیز ٬برخی هم لباس های انگلیسی قدیمی و بقیه هم لباس های اجق وجق دیگه .جالب بود که برخی از این افراد از دیشب به خیابان ها اومده بودند و شب را به آواز خواندن و ... گذرانده بودند.

و اما مراسم های روز می دی در اکسفورد:

۱- خواندن سرود باستانی انگلیسی ها به زبان کاملا نا مفهوم برای ما و شاید برای خود انگلیسی ها ٬توسط گروهی از افراد از کوچک بگیر تا بزرگ٬ بر فراز برج کالج مگدالن

۲-اجرای برنامه های متنوع گروهی ٬توسط دسته های مختلفی از مردم.گروهی از بچه های کالج خودمون هم لباس کارگرا رو پوشیده بودند و نوعی حرکات موزون انجام می دادند که البته نمی توان اسمش را رقص گذاشت ٬ گروهی دیگه از مردم لباس های زمان های قدیم رو پوشیده بودند و برنامه اجرا می کردند.یک گروه دیگه هم دیدیم که لباس اسکاتلندی ها رو پوشیده بودند و با نوای ساز اسکاتلندی می رقصیدند و میان آنها یکی از استادان بنام دانشگاه آکسفورد هم دیده می شد . خیلی جالبه که اساتید اینجا غبغب به گلو نمی اندازن و خودشون رو از ما بهترون نمی دونن.(با احترام فراوان به اساتید محترم و والا مقام در دانشگاههای کشور از محرومترین تا بالارتبه ترین ٬که یک وقت بهشون برنخوره خدای ناکرده )و چندین برنامه دیگه که همگی دارای یک مضمون بودند. 

 ۳-خلاصه همه مردم شاد و خندان بودند و این روز رو به هم تبریک می گفتند(happy may day) 

۴- از برنامه های مهیج این روز٬ شیرجه زدن در رودخونه٬ از روی پل مگ دالن هست ٬که چون ارتفاع پل از سطح آب نسبتا زیاد هست و البته عمق رود خانه هم کم هست و احتمال آسیب دیدن شیرجه زن زیاده  .در نتیجه از دیشب پلیس پل را کاملا بسته بود ٬چون این کار ممکنه که باعث آسیب رسیدن به افراد بشه  و غیر ایمن محسوب میشه ٬پلیس با تدابیر شدید به حفظ پل همت می گماشت .اونهایی هم که دلشون می خواست بپرند تو آب بیچاره ها احساس سرکوب شدگی بهشون دست می داد چون تا طلوع آفتاب بیشتر وقت نداشتند و پلیس هم دایم اونجا بود.خلاصه ما هم در صف اول گروهی بودیم که پلیس اون هارو متوقف کرده بود که ناگهان دیدیم جوانی لخت شد و از روی نرده ها پرید اونور  و از دست چند تا پلیس هم که سعی در نگه داشتنش کرده بودند ٬در رفت و به سمت پل شروع به دویدن کرد که البته این عمل متهورانه این جوان ناکام ماند و به هنوز به پل نرسیده بود که توسط پلیس دستگیر شد و به ماشین متهمین انتقال یافت .این صحنه شور و احساسات تماشاگران رو بر انگیخت و باعث تشویق جوان شد.

پیر مردی را هم دیدم که میگفت اگر من جوان بودم حتما در آب میپریدم .نمی دونست هر جوانی با این نیروی پلیسی که من در اونجا دیدم نمی تونست تو آب بپره

۵- خوردن صبحانه انگلیسی در پایان این مراسم و در صبح روز اول می ٬ آخرین رسم این روز هست .پس تمام کافه های مشهور و غیر مشهور شهر ٬حسابی سرشون شلوغ بود و به سرو کردن این وعده غذای مشهور انگلیسی می پرداختند.

تو این فکر بودم که این انگلیسی ها چه جوری دارن رسم های زمان های دیرین شون را زنده میکنن و زنده نگه می دارند و ما ایرانیها چگونه داریم رسوم غنی و زیبای ایرانی رو مثل جشن مهر گان و غیره رو ظالمانه فراموش می کنیم و هویت ایرانی و غنی خودمان را داریم نابود میکنیم.

نکته دوم اینکه ذهن من را به خودش مشغول کرد این بود که ما تا زمانی که در ایران به سر می بردیم فکر می کردیم که غربیها انسان هایی منزوی و فرد گرا هستند که فقط به کار یا تحصیلشون می رسند و این جور مراسم ها رو دمده می دونن.ولی مثل اینکه برعکسه .ما ایرانیها مراسم ها و سنتهای اصیل و فرهنگی خودمون رو دمده می دانیم و یا سعی در حذف آنها داریم و یا بد تر از آن آون مراسم های اصیل رو داریم با فرهنگ به اصطلاح  /منحط و جدید غربی/ تحریف می کنیم .اون مراسم عروسیهای سنتی و شیرین ما٬ جای خودش رو به مراسم ها امروزی و خارج از فرهنگ اصیل ایرانی داده که خودتون خیلی بیشتر از من میدونید.  

راستی یادم رفت بگم:در جریان جنگ جهانی دوم ٬مدتی اکسفورد پایتخت انگلیس میشه که داستانی داره که در پستهای بعدی حتما ذکر می کنم.

بقیه ی عکسهای این مراسم رو هم به محض دریافت براتون میذارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 9:57  توسط زری  | 


به یک دوست که برام نظر گذاشته بود اینجوری نوشتم:
عزیزم اینجا نیستی ببینی که تو انگلیس٬ با وجودی که مردم انگلیسی٬ اصلا وجود خارجی نداره ومردم اینجا از همه مردم دنیا تشکیل شدندو اصل مردم اینجا هم مهاجران ساکسونی و انگلی هستنداچگونه از هویت حرف می زنن.چند روز پیش معلم انگلیسی من شجره نامه برام آورده تا بگه من انگلیسی هستم که تا قرن هفدهم میلادی اجدادم اینجا زندگی می کردند.اگر به تاریخ نظری بندازی میبینی که چند سال پیش یکی از جزایر تحت حکومت انگلیس که درکره زمین در نقطه مقابل انگلیس قرار داره (حداکثر راه دور)می خواسته اشغال بشه که نخست وزیر اینجا خانم مارگارت تاچر با کلی ناو جنگی و غیره٬ این راه دور را میره تا از وطنش دفاع کنه .کاری رو که حتی قوای اشغالی هم فکرش رو نمی کردن که انگلیس برای همچین جزیره بی ارزشی٬ همچون لشکر کشی به راه بندازه.عزیزم تو چه کرد باشی چه ترک و... به هرحال در منطقه مشخص شده ای به نام ایران زندگی میکنی و این ایران هویت تو محسوب میشه.حمله و اشغال ایران ولو به چیز کوچکی مثل یک نام ,حمله به هویت تو هست.و اشغال این هویت در تو خلا به وجود میاره که شاید نسلها باید به دنبالش بگردی .پس عاقلانه تر فکر کن ضمنا مطالعه هم بیشترانجام بده و از حقایق روزگار بیشتر بدون تا همچین حرفی نزنی که مایه بی هویتی خودت بشه
میتونی به وبلاگ من سر بزنی تا مطلب بالارو بخونی همچنین میتونی به سایت ایرانیان انگلستان مراجعه کنی چند روز پیش مطلبی در مورد هویت انگلیسی نوشته بود که میتونه برات مفید واقع بشه
 
بیشتر می خواستم بنویسم ولی وقت ندارم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:14  توسط زری  | 


با توجه به اینکه در ایران امسال خشکسالی اومده و مردم برای نزول باران دارن نمازباران و استغاثه و استسقا٬ میخونن و کشاورز های ایرانی در انتظار بارش باران چشم از آسمان بر نمی دارند٬ جای بسی دلسوزی و لج بالا اومدن هست که دو روزه  اینجا شاهد نزول باران الهی هستم. چی میشد خدا یه کم از بارون های اینجا رو تو ایران خشک و تشنه می فرستاد .قربون خدا برم که همه کارش بی حکمت نیست و من فضول دیگه نباید تو کار خدا دخالت کنم.واما٬ من هم چون دوست ندارم تو بارون برم بیرون در نتیجه کار خریدم که شامل خرید گوشت حلال از خیابان کولی رود است به تاخیر افتاده ولی خوشبختانه تو خونه هنوز گوشت حلال داریم وگرنه باید میرفتم بیرون.راستی امروز رهبر ایران رفته شیراز ٬ شاید خدا به قدم ایشان یک کمی بارون بفرسته.ولی فکر نکنم این آقا جائی بره که آب زیر پاش بیاد.محض همین هم هست که شیراز اومده مخصوصا تو این خشکسالی های شدید استان فارس. 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 13:25  توسط زری  | 


دیروز اصلا حال خوشی نداشتم با یک سردرد خفیف وکسل کننده٬خلاصه از کار و زندگی افتادم .مجبور شدم عصر کمی بخوابم٬ ولی موثر واقع نشد .احتمال می دادم که باز هم مشکل فشار خون پایین پیش اومده بود. خلاصه به پیشنهاد جواد خان٬ شام درست نکردم و نیمه شب باتفاق به سیتی سنتر رفتیم .و در رستوران پاکستانی ها یک غذائی خوردم که نگو. فکر کنم بیشتر از ۲۰۰ گرم فلفل تند روش بود .با وجود اینکه تمام دهنم و مری و معده ام داشت می سوخت ولی باز غذا رو خوردم چون تندیش حال هم می داد.والبته توبه کردم که دیگه چنین غذایی بخورم.منتها این غذای تند باعث شد که فشار خونم بالا بره و حال من خوب بشه .
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:55  توسط زری  | 


امروز همراه دوستامون به پیک نیک دسته جمعی رفتیم .وقتی از کنار رودخانه چرویل رد میشدیم پرنده های مختلفی را دیدیم که بعضی هاشون به خیال اینکه ما اومدیم بهشون غذا بدیم٬ خیلی به ما نزدیک شدند .ولی وقتی دیدن خبری از غذا نیست٬ پرمدعاها ٬ قهر کردند و رفتند.جوجه های غاز ها سر از تخم بیرون آورده بودن و خیلی هم ناز بودن .عکساشون رو ببینید.بچه های این جفت غاز خیلی کوچکتر از دوستاشون بودن:

بچه های بقیه غازها یک کم بزرگتر بودند.جواد خان ما هم با جرئت و جسارت تمام به غاز ها نزدیک شد تا بتونه از بچه هاشون عکس بگیره.

البته احتمالا غاز ها به دیدن عکاس ها عادت داشتند چون اون ها هم راضی به نظر می رسیدن و هیچ عمل خشونت انگیزی نسبت به عکاس ما نشون ندادن.بعد هم به زمین چمن زیبائی رفتیم تا نهار بخوریم .واقعا مردم اینجا ساده زیست هستند .بیشتری ها٬ غذا های ساده آورده بودن و با همان غذا ها هم سیر شدند.نکته جالب دیگه ٬خیلی دوستانه همه پیش هم نشستن و غذا هاشون رو گذاشتند وسط٬ تا همه با هم از غذا ها بخورند.خیلی هاشون اصلا همدیگرو٬ قبلا ندیده بودن .ولی به راحتی با هم دوست شدن.سلام کردند و ادامه صحبتها٬ اونها رو با هم دوست کرد.بعد از غذا هم بعضی ها رفتن بازی کردن .بازی جالبی با یک نوع اسباب بازی بود٬یک چیزی شبیه دیسک بود که به سمت هم پرتاب می کردن و یک گروه بیست نفری آدم هم به دنبالش بودند.البته من که از این بازی سر در نیاوردم.بعضی ها هم با هم جمع شدند و کریکت بازی کردند. بازی جالبی بود .بعضی بچه های کوچکتر هم دور از این دو گروه ایستاده بودند و یکی بزرگتر از خودشون داشت به اصطلاح٬ بهشون ژیمناستیک یاد می داد.خلاصه سر همه به نحوی گرم بود .این ها خیلی با هم زود دوست می شن .ما زود تر از بقیه به خونه برگشتیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 21:48  توسط زری  |