تبليغاتX
حس خوب
خاطرات روزانه


حس خوب







امروز تو خیابان کورن مارکت استریت  با جواد خان داشتیم رد میشدیم که متوجه انبوهی از مردم شدم که گرد چیزی حلقه زده بودند..حس کنجکاوی٬ من را هم ٬به سوی توده انبوه مردم کشاند.آنچه ملاحظه شد معرکه گیری فردی بود که با شعبده بازی مردم را به سمت خود کشانده بود .ایشان اول تیغ های بلعیده شده را بیرون دادند و سپس خود را از غل و زنجیر رهانیدند و در آخر هم از سکه های تماشاچیان  بی بهره نماندند .تو سرزمین خودمون هم نمونه های این معرکه گیری ها رو دیده بودم .با این تفاوت که تو ایران جرات نمی کردم  برم تو معرکه و از نزدیک ببینم چه خبره.  

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 18:42  توسط زری  | 


 

عکس اول مربوط است به یکی از کالج ها که در ابتدای خیابان وود استوک رود قرار گرفته

کلیسای کاتولیک ها که قدمتی بیش از صد سال داره.این هم در  ابتدای خیابان وود استوک رود قرار داره

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 21:42  توسط زری  | 


امروز صبح از وقتی بلند شدم دائم از پنجره بیرون رو نگاه می کردم .چون همیشه برام پرسش بود که اون جرثقیل های بزرگ و غول پیکری که ثابت هستند چه جوری آورده شده اند و چگونه حرکت می کنند.امروز صبح مثل اینکه موعد این جرثقیل نزدیک خانه ما به پایان رسیده بود و خلاصه داشتند جمعش می کردند.

از دیروز عصر متوجه حضور یک جرثقیل دیگه شدم ولی نمی دونستم این اینجا برای چی سر و کله اش پیدا شده.امروز صبح دیدم که با کمک اون ٬جرثقیل غول پیکر را تکه تیکه از هم جدا کردند و هر قسمتش رو جداگونه پایین آوردند.تا الان که عصر هست مقداری از تنه اش مونده ٬ شاید بقیه اش رو فردا جمع کنند .

به هر حال دریافت این مساله ٬ پرسش های جور وا جوری را٬ که هنگام دیدن این نوع جرثقیل ها ٬ در مغز من بوجود می آورد٬ حل کرد.

 

یک نفر هم روی تنه جرثقیل قدیمی قابل مشاهده است .البته اگه صبح عکس می گرفتم خیلی بهتر بود .این فرد رو من صبح هم دیدم که روی قسمت افقی جرثقیل متلاشی شده٬داشت کار میکرد.

عکس رو از پشت شیشه گرفتم شاید موجی که در بدنه جرثقیل دیده میشه به علت شیشه باشه .شاید هم به علت بند های اون باشه چون معمولا این جرثقیل ها حالت تلسکوپی دارند. 

کلاس زبان هم خوب بود امروز یک فنلاندی اومده بود تو کلاسمون .موهاش طلایی بود .دیگه مطلبی ندارم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 16:45  توسط زری  | 


سارا جون برام از خانم شیردل نوشته بود .آخ که چقدر معلم دلسوز و خوبی بود.

هنوز خنده هاش یادمه .معلم مهربانی که با شور و نشاط وصف ناشدنی ادبیات و دستور زبان درس میداد . شعر های کتاب درسیمان را با شوقی ادیبانه بلند می خواند و با دستخط زیبایش چشمان همه دانش آموزان کلاس را به تابلو میخکوب می کرد . در شیک پوشی همانندی در دبیرستان مان نداشت و بسیار استادانه ٬نکات درسی را سطر به سطر توضیح میداد.داستان لیلی و مجنون و خسرو شیرین و بسیاری از داستان های ادبیات را از اول تا آخر برایمان می گفت

البته آخر ترم هم یه جوری جر همه مان را در می آورد با اون امتحان های سختش .هر چقدر هم که کتاب را فول فول بودی باز هم بالاتر از ۱۷ نمی گرفتی.با این وجود خیلی دوست داشتنی بود .من می دونستم که همه بچه های کلاس عاشقش بودند.

من خیلی دوستش داشتم .امیدوارم همیشه همانطور سر حال و سرزنده و بسیار موفق باشه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 21:36  توسط زری  | 


نمی دو نم چشم من شور بود یا چشم دیگرون .

 باعث بسی خوشحالی برای اغلب ساکنین اینجاست که دو روز است که آفتاب عالم تاب ٬سری هم به جزیره انگلستان زده است.

مقدمش یا رب مبارک باد بر سرو و چمن.

به هر حال می توان با چشم دید که مردم اینجا هم دارن با تمام وجود از این روز آفتابی لذت می برند.

به زودی به موزه های اشمولین و موزه تاریخ طبیعی آکسفورد و همچنین باغ بسیار زیبای بوتانیک سری خواهم زد .عکس هم خواهم گرفت .این سه تا جا هر ساله توریست های زیادی رو به خودش جذب می کنه و موزه اشمولین هم یکی از موزه های مشهور دنیاست که با موزه لوور پاریس رقابت میکنه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:54  توسط زری  | 


چون مطالب قبلی پاک شده٬ پس من خیلی خلاصه می نویسم:

دیروز٬ مهمان خانم و آقای دابسون بودیم. ۱- ابتدا ما رو به دیدن باغ زیبایی بردند که در آن طاووس های زندگی می کردند که نه تنها هراسی از انسانها نداشتند بلکه به پیشواز انسانها هم می آمدند.

بعد از گردش و دیدن مناظر و گیاهان زیبا٬ به اتفاق به خونشون رفتیم.

با نام  گلها و گیاهان هم آشنا شدیم

 

 

این تصویر کاج قرمز کانادایی هست که تنه درخت دارای پوست بسیار نرم و جالبی هست طوری که انگشت توی پوستش فرو میره

۲-و اما پذیرایی انگلیسی ها:

بعد از ورود به خانه یک لیوان آبمیوه (من آب سیب خوردم .جواد خان هم آب پرتقال)

مقداری چیپس سیب زمینی و لبو و آلو زرد خشک و کمی بادام

قبل از غذا مقداری سالاد(سالاد شامل برشهایی از ماهی سالمون صورتی که فکر کنم خام بود.مقداری پنیر فتا ٬ یک نوع سبزی مختص جزیره بریتانیا٬ و میوه آوودکادو)

نان خوشمزه و رنگینی به نام نان ایتالیایی که خیلی دلچسب بود

و غذا ی اصلی شامل :ماهی سالمون که با گوجه فرنگی و مارچوبه پخته شده بود+سیب زمینی بهاره با یک جور سس+یک نوع غذای گیاهی که کدوسبز و پیاز و گوجه فرنگی داخلش قابل تشخیص بود +هویج پخته شده+آب

پس غذا :پودینگ معروف انگلیسی که با توت فرنگی و بادام تزیین شده بود+کیک سبزیجات

طبق عادت غذایی اینجا بعد از غذا شکلات خوردیم

۳- خوشبختانه این غذای دلچسب و لذیذ به معده من و جواد هم ساخت و مشکلی به وجود نیاورد.

۴- واقعا ذائقه و نوع غذا و موادمصرفی کشور های دنیا خیلی با هم متفاوت هست. این نکته رو تا واقعا تجربه نکنی٬ بهش پی نمی بری

۵- من و جواد هم حسابی به خودمون کمک کردیم (help yourself)و تا جا داشتیم خوردیم .بنده هم مصلحت دیدم که رژیم لاغری ام را بشکنم تا از موقعیت بدست آمده برای آشنائی با غذاهای یک کشور دیگه ٬کمال استفاده رو کرده باشم .بنابراین از همه رنگ غذا خوردم.غذا به نظر من و جواد خیلی خوشمزه و عالی بود.

۶- دکتر دابسون بعد از خوردن چای بعداز ظهر ما رو به خونمون رسوند.

مطالب مورد توجه من در گفتگوی دیروز:

۱- دکتر دابسون در سفری که سال گذشته به ایران داشته تا در یک سمینار پزشکی شرکت کنه از آمار بالای تصادفات رانندگی منجر به مرگ در ایران ٬همچنین از آمار بالاتر از حد استاندارد جهانی عمل سزارین وبکار نبستن اصول اولیه پزشکی در مورد مصدومان در ایران٬بسیار متعجب بود.

۲- دابسونها عنوان می کردند که خیلی از سکولار شدن جامعه انگلیس ناراحتند و از کشورو فرهنگ  فرانسه ٬ بخاطر اینکه در  ترویج سکولار شدن جوانها نقش مهمی رو ایفا میکنه  انتقاد میکردند.(توجه کنیم که  این انگلیسی ها و فرانسوی ها اصلا آبشون تو یک جوی نمیره)

نکات دیگری هم عنوان شد که بعدا بهش می پردازیم.

در میان یافته های دیروز من ٬دیدن خانه انگلیسی هم خیلی جالب بود.خانه ای با دیوار هایی به رنگ شاد .پرده های گلدار پارچه ای و کتابخانه های فراوان و در عین حال بسیار ساده.خانه انگلیسی از شهرت بین المللی بر خورداره.

عکس های پایین تر هم مربوط به این پست هست.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:21  توسط زری  | 


در گوشه بالایی وبلاگ من یک لینک از یک وبلاگ دیگه هست بنام یادداشتهای یک تبعیدی عصبانی

اگر تونستید بازش کنید لطفا به من یک خبر بدید که با فیلتر شکن باز کردید و یا بدون فیلتر شکن

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:6  توسط زری  | 


تا حالا اینقدر زورم نگرفته بود .باز هم بارون .چقدر اینجا بارون میاد .دلم لک زده برای دیدن یک آسمون صاف و آفتابی بدون لکه ای ابر .حالا خوبه که ما لندن نیستیم . راستش از لندن اصلا خوشم نمی یاد .توصیفش هم زیبا نیست .آسمان کاملا خاکستری که صد رحمت به تهران.دائما در حال بارندگی. شبهای مه آلود .جمعیت تو هم دارن وول می خورن .بی خانمان های بیچاره کنار خیابون خوابیدن و منتظر یه سکه هستند تا بندازی تو ظرفشون.و ساختمانهای بلند و بدون هیچگونه نمای زیبا.ساختمان هاش جنبه نمایشی هم نداره .یعنی خیلی تصنعی هست.ترافیک بدی هم داره تقریبا مثل خیابونهای تهران .با این تفاوت که توی این ترافیک میتونی هزاران مدل اتومبیل ببینی ولی تو ترافیک ها ی تهران بیشتر اتومبیلها پراید یا پژو و یا تکرار مکرر اتومبیلهای ساخت داخلن .اخیرا تک و توکی اتومبیلهای خارجی هم می تونست تو ترافیکهای فجیع تهران  چشم ادم رو به خودش بگیره.صد رحمت به تهران .حداقل مردمش اونقدر پول دارن که نمای زیبا و متنوع انتخاب کنن وبسیار خوش ذوقند در انتخاب و ساخت ساختمان.باز هم صد رحمت به آکسفورد .حداقل ساختمان بلند تر از ۵ طبقه نداره و هنوز محیط جنگلی و روستائی زیبای خودش رو حفظ کرده.من فقط دو بار لندن رفتم .ولی هر دو دفعه اصلا نتونست تو دلم جایی برای خودش پیدا کنه. 
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:0  توسط زری  | 


 

هر چی نوشتم پاک شد .دو باره در آینده خواهم نوشت الان دیگه اعصاب برام نمونده.مطلب به اون باحالی در یک چشم به هم زدن پاک شد.عکس بالا هم گوشه ای کوچک از باغی هست که امروز با دابسونها رفتیم و سر زدیم

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 17:52  توسط زری  |