باز هم تولدت مبارکی دیگر
تولد
تولد 



تولدت مبارک 


البته بر خلاف تولد قبلی این تولد رو اصلا به یاد ندارم .ولی در عوض تمام دوران کودکی ام .نوجوانی ام و جوانی ام را تا همین لحظه با هاش اجین بودم.هم بازی دوران کودکی و هم دبستانی .در دبیرستان هم با هم بودیم و...
قدیمی ترین عکس که تو آلبوم خانوادگی مون از رابطه من و اون پیدا میشه مربوط به زمانی هست که من با شیشه شیر اون دارم با هاش بازی می کنم و یکی از خنده دار ترین نقل قول ها حاکی از آن است که من تمام شیشه شیر رو تو چشماش خالی کردم .و وقتی مامانم رسید٬ دیده که چشمای اون زیر یک عالمه شیر داره پلک میزنه.
خاطراتم با اون خیلی زیاد هست.یکی از اون ها رو تو وبلاگم می نویسم:
یک روز ظهر از مدرسه اومده بودیم.من و اون.و هر دو مون ساعت شش بعد از ظهر کلاس زبان داشتیم . بعد از خوردن نهار هر دومون مشغول نوشتن تکالیفمون بودیم که با یک شیطنت کوچولو اول یک دعوای لفظی پیدا کردیم که منجر به شوخی شد.شوخی شوخی و بازی بازی کار به اون جا ختم شد که من رفتم تو اتاق و در رو قفل کردم و اون هم بیرون موند.بعد از مدتی خواستم از اتاق بیام بیرون که هر کاری کردم درب اتاق باز نشد.کلی صحبت با هاش کردم که من در سهام موند و کلاس دارم شوخی دیگه بسه در اتاق رو باز کن .اون هم که اولش باورش نمی شد که من در رو قفل کردم می گفت من کاری به در نداشتم .اصلا کلید دست من نیست.خلاصه کنم که ما متوجه شدیم که قفل درب از داخل شکسته و من تو اتاق زندانی شدم.تا اومدن با با صبر کردیم .اون هم کتاب و دفتر من رو از زیر درب به من داد تا من بتونم تو اتاق تکالیفمو انجام بدم .
با با اومد هنوز مدتی تا کلاس زبان وقت داشتم .ولی بابا هم هر کاری کرد نتونست درب رو باز کنه و رفت تا کلید سازبیاره .متاسفانه کلید ساز محل هم تعطیل بود.دیگه وقتی نمونده بود.من بیچاره تو اتاق تکالیفمو نوشته بودم و منتظر خدا خدا می کردم .بابا گفت که تو نمی تونی بیرون بیای .من برم اون رو برسونم کلاس و بر میگردم.خلاصه کنم بعد از چند ساعت من از اتاق نجات پیدا کردم .ولی قسمت آخر ماجرا جای دیگه هست
هفته بعد که به کلاس زبان رفتم دیدم همه بچه ها بدون کم و کثر از ماجرای من و زندانی شدنم تو اتاق خبر دارن .من خیلی تعجب کردم.بعد فهمیدم که اون هم جلسه قبل دیر رسیده و اول رفته سر کلاس من و در حضور معلم و زبان آموزان غیبت من رو با دلیلش توضیح داده البته معلمم ازش خواسته بوده که دلیلش رو توضیح بده. خلاصه کنم جلسه بعد کلی خندیدم.با اون و بچه های دیگه و معلممون.
اون کسی نیست جز خواهر دوست داشتنی و عزیز من: مری
تولدش رو بهش تبریک میگم و براش آرزوی موفقیت و سلامت می کنم.امیدوارم این سال زندگیت بسیار شیرین باشه و هم در عرصه علمی و هم در تمام امور زندگی موفق و شاد باشی.
مریم جان تولدت مبارک
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 14:33 توسط زری
|