تبليغاتX
حس خوب
خاطرات روزانه


حس خوب







 در سراسر شهر آکسفورد و به خصوص بر ساختمان های قدیمی ٬ مجسمه ها حضور دارند.

مجسمه ۱ : ادوارد کلارندون وی تالار بادلین البته یک کبوتر هم رو سرش نشسته

در بعضی موارد جهت حفظ مجسمه از عوامل خارجی به خصوص کبوتر ها که با نوک زدنشان و فضولاتشان باعث تخریب بنا های ارزشمند می شوند ٬از توری استفاده شده است

عکس ۲ :خیابان High  street

 

عکس ۳ :یکی از مجسمه های روی بام تالار بادلین

عکس ۴ :در کنار درب پشتی بادلین ٬ دو مجسمه که هر دو نیم تنه کودکی است

عکس ۵ :woodstock road

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 21:46  توسط زری  | 


به نظرتون کی جرات داره کیف و ساک هایی که اینجا گذاشته شده رو برداره؟

کنار وسایل هیچ انسانی دیده نمی شه به نظر میرسه صاحبش رفته تو مغازه خرید کنه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 23:24  توسط زری  | 


 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 21:33  توسط زری  | 


عکس اول:گلهای بسیار زیبایی که از کنار آجر های دیوار ساختمان روئیده اند.با دیدن این گل ها یاد خاطره ای افتادم.یک روز پایان ساعت تدریس درس سرطان ها بود .استادمون آخرین اسلایدی رو که نشون داد بر خلاف قبلی ها که همگی غدد سرطانی اعضای بدن رو نشون می دادند یک شاخه علفی بود که در شنهای یک بیابان روییده بود و خورشید سوزان بیابان نیز در عکس دیده می شد .استاد گفت :درست است که سرطان بیماری جانکاهی است ولی امید باید داشت به مانند این علف که در زیر آفتاب سوزان بیابان هنوز زنده مانده است چون امید دارد به زندگیش.

 

عکس دوم :مدتها بود منتظر فرصتی بودم تا از یک سنجاب عکس بگیرم .ولی این موجودات بازیگوش حتی لحظه ای آروم نمی گیرند تا آدم بتونه ازشون عکس بگیره.امروز می خواستم از این حیاط زیبا عکس بگیرم که یکیشون خودش پرید وسط عکس من و زحمت بنده را کم کرد.     

عکس سوم:رود خانه چرویل در آکسفورد.منظره جالبی داره

عکس چهارم: در راستای خبر لیگ برتر فوتبال ایران و پیروزی تیم پیروزی ٬برای علاقه مندان به فوتبال این عکس رو تهیه کردم  .آخه با دیدن این منظره در کنار رودخانه چرویل٬ یاد نوجوان های علاقه مند به فوتبال افتادم که همیشه دلشون می خواد توی یک همچین زمینی بازی کنند.ولی به ناچار روی آسفالت تو خیابون و با دو تیکه آجر یا سنگ به عنوان دروازه و یا گل کوچیک و گاهی هم با توپ های پلاستیکی بازی می کنند٬ ویا می کردند.بهر حال امیدوارم این نوجوان ها هم امیدشون رو از دست ندهند. به امید روزی که امکانات براشون فراهم بشه.آمین.

   

راستی یادم رفت بگم :این زمین فوتبال مال کس یا گروه خاصی نیست و هر کسی آزاد هست بره توش بازی کنه .پولی هم نیاز نیست بپردازه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:16  توسط زری  | 


همین الان شاهد چند تا از درد ناک ترین عکس های تاریخ بودم. در حین دیدن اونها خیلی جا خوردم .ولی وقتی چشمم به آخرین عکس رسید بغض گلویم شکست و من ناگاه به حالت گریه افتادم و الان هم که این مطلب رو مینویسم قطرات اشک دارد از چشمم جاری می شود. اشک از دیدن عکس آخر .دیدن صحنه ای که عکاس را به افسردگی کشاند و خودکشی کرد..چه بود آن عکس ؟

کودکی سودانی که از فرط گرسنگی در حال مرگ است و لاشخوری چند متر آنطرف تر منتظر لاشه ای که غذایش است.لاشخور چشم از کودک بر نمی دارد.(زمان تصویر برداری: ۱۹۹۴)

وای خدای من ............. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:39  توسط زری  | 


باز هم تولدت مبارکی دیگر

                  تولد       تولد     

                                تولدت مبارک    

البته بر خلاف تولد قبلی این تولد رو اصلا به یاد ندارم .ولی در عوض تمام دوران کودکی ام .نوجوانی ام و جوانی ام را تا همین لحظه با هاش اجین بودم.هم بازی دوران کودکی و هم دبستانی .در دبیرستان هم با هم بودیم و...

قدیمی ترین عکس که تو آلبوم خانوادگی مون از رابطه من و اون پیدا میشه مربوط به زمانی هست که من با شیشه شیر اون دارم با هاش بازی می کنم و یکی از  خنده دار ترین نقل قول ها حاکی از آن است که من تمام شیشه شیر رو تو چشماش خالی کردم .و وقتی مامانم رسید٬ دیده که چشمای اون زیر یک عالمه شیر داره پلک میزنه.

خاطراتم با اون خیلی زیاد هست.یکی از اون ها رو تو  وبلاگم می نویسم:

یک روز ظهر از مدرسه اومده بودیم.من و اون.و هر دو مون ساعت شش بعد از ظهر کلاس زبان داشتیم . بعد از خوردن نهار هر دومون مشغول نوشتن تکالیفمون بودیم که با یک شیطنت کوچولو اول یک دعوای لفظی پیدا کردیم که منجر به شوخی شد.شوخی شوخی و بازی بازی کار به اون جا ختم شد که من رفتم تو اتاق و در رو قفل کردم و اون هم بیرون موند.بعد از مدتی خواستم از اتاق بیام بیرون که هر کاری کردم درب اتاق باز نشد.کلی صحبت با هاش کردم که من در سهام موند و کلاس دارم شوخی دیگه بسه در اتاق رو باز کن .اون هم که اولش باورش نمی شد که من در رو قفل کردم می گفت من کاری به در نداشتم .اصلا کلید دست من نیست.خلاصه کنم که ما متوجه شدیم که قفل درب از داخل شکسته و من تو اتاق زندانی شدم.تا اومدن با با صبر کردیم .اون هم کتاب و دفتر من رو از زیر درب به من داد تا من بتونم تو اتاق تکالیفمو انجام بدم .

با با اومد هنوز مدتی تا کلاس زبان وقت داشتم .ولی بابا هم هر کاری کرد نتونست درب رو باز کنه و رفت تا کلید سازبیاره .متاسفانه کلید ساز محل  هم تعطیل بود.دیگه وقتی نمونده بود.من بیچاره تو اتاق تکالیفمو نوشته بودم و منتظر خدا خدا می کردم .بابا گفت که تو نمی تونی بیرون بیای .من برم اون رو برسونم کلاس و بر میگردم.خلاصه کنم بعد از چند ساعت من از اتاق نجات پیدا کردم .ولی قسمت آخر ماجرا جای دیگه هست

هفته بعد که به کلاس زبان رفتم دیدم همه بچه ها بدون کم و کثر از ماجرای من و زندانی شدنم تو اتاق خبر دارن .من خیلی تعجب کردم.بعد فهمیدم که اون هم جلسه قبل دیر رسیده و اول رفته سر کلاس من و در حضور معلم و زبان آموزان غیبت من رو با دلیلش توضیح داده البته معلمم ازش خواسته بوده که دلیلش رو توضیح بده.  خلاصه کنم جلسه بعد کلی خندیدم.با اون و بچه های دیگه و معلممون.

اون کسی نیست جز خواهر دوست داشتنی  و عزیز من: مری

تولدش رو بهش تبریک میگم و براش آرزوی موفقیت و سلامت می کنم.امیدوارم این سال زندگیت بسیار شیرین باشه و هم در عرصه علمی و هم در تمام امور زندگی  موفق و شاد  باشی.

                            مریم جان تولدت مبارک

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 14:33  توسط زری  | 


یکی از چیزهای جالب توجه من در شهر آکسفورد وجود انبوه مجسمه هاست که به پیکر ساختمانهای شهر چسبیده است.البته ساختمانهای قدیمی این شهر غیر از مجسمه به تاریخ ساخت خود هم افتخار می کنند.عکس های زیر را ببینید :از تعداد معدودی عکس گرفتم. در واقعیت تعداد این مجسمه ها و ساختمانها بیش از اینهاست

در عکس اول روی ساختمان تاریخ ۱۹۰۸ درج شده است

   

 

یکی از مجسمه های ساختمان موزه اشمولین.اگه بد  شده چون زوم کرده بودم.ارتفاع بیشتر از بیست متر هست.موزه اشمولین الان در دست توسعه ساختمان هست .بالا سقف هم یکی از اون جرثقیل هایی رو می بینید که در پست قبلی نحوه باز کردنش رو نشون داده بودم

    

مجسمه بالای کالج کویین ارتفاع بیش از چهل متر .من زوم کرده بودم .عکاس حرفه ای نیستم ولی سعی می کنم دفعه بعد بهتر عکس بگیرم و بیشتر پست ها رو توضیح بدم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 12:21  توسط زری  | 


امروز ۲۷ اردیبهشت هست . ۱۷ سال پیش یک روز جمعه صبح از خواب بلند شدم .ولی اون روز با بقیه روز ها فرق داشت .نی نی مامان داشت به دنیا میومد.

وای خدا جون الان هست که یک داداش یا یک خواهر دیگه به جمع خانواده مون اضافه بشه .هیجان داشتم .دلم می خواست زود تر ببینمش .ببینم چه شکلی هست .چه جوری گریه می کنه ؟چه جوری شیر می خوره؟باید خیلی ناز باشه؟

شور و اشتیاق داشتم ؟سر از پا نمی شناختم.وقتی از خاله پرسیدم کی می تونم نی نی رو ببینم :جواب داد فردا صبح نی نی از بیمارستان میاد خونه .چند ساعت بعد به من گفتند که یک خواهر کوچولو ی دیگه دارم.خدا رو خیلی شکر می کردم.خیلی خوشحال بودم.دلم می خواست تمام اسباب بازی هامو بهش میدادم. ساعت ۹ صبح ٬خدا به من یک خواهر کوچولو داد که خیلی دوستش دارم.مری هم خیلی خوشحال بود .اون هم منتظر بود تا هرچه زود تر نی نی رو ببینه.با هم کلی ذوق نی نی کردیم.

               ۱۶                 تولدت مبارک              ۱۷

خاله مرضیه هم خیلی خوشحال بود. یادم اون روز که مامان نبود اون اومد پیش ما بمونه.یادم اونروز خاله پشت قران با خط زیباش نوشت :۲۷ اردیبهشت برابر با دوم ذیقعده ساعت ۹ صبح سارا خانوم متولد شد

وای کوچولو رو خیلی دوستش داشتم.یک دختر کوچولو ظریف و ناز .انگشتش رو که دیدم کلی ذوق کردم....            

 

             سارا جون سالروز تولدت رو از صمیم قلب تبریک می گم

 

 یک دنیا گل پیشکش قدم هات میکنم .امیدوارم صدو بیست سال باسلامتی و شادی زندگی کنی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 23:9  توسط زری  | 


اینقدر امروز هوا سرد شده که اصلا نمی تونم تصور کنم که بهار اومده.بعد از چند روز آفتابی و هوای گرم ٬ امروز حسابی جا خوردم.کبوتر ی که سرش تو کاسه گیر کرده هنوز موفق نشده از شر کاسه نجات پیدا کنه .امروز دوباره اون رو دیدم . 

یک جوک :

يه گنجشكه با موتور تصادف ميكنه از هوش ميره ،وقتي به هوش مياد ميبينه تو قفسه ،تو سرش ميكوبه ميگه واي ي ي بيچاره شدم ، موتوريه رو كشتم حالا به جرم قتل محاكمه مي شم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 17:54  توسط زری  | 


امروز بعد از ظهر که با جواد خان برای خرید می رفتیم یک کبوتر دیدیم که سرش تو یک کاسه پلاستیکی  گیر کرده بود .خیلی جالب بود نمی دونستیم بخندیم یا بریم نجاتش بدیم .یکی دو بار هم جوادرفت طرفش تا بگیردش و نجاتش بده ولی نتونست .یک مرد دیگه هم بود که مثل ما شاهد این پرنده بیچاره بود .قیافه مرده که حتی از کبوتره هم خنده دار تر بود٬ چون به نظر میرسید دیگه چیزی نمونده که بخاطر غصه کبوتر بیچاره٬ بزنه زیر گریه

در طول وبلاگ گردی به چند تا عکس برخوردم که اونها رو اینجا کپی می کنم .(برگرفته از سایت ایرانیان انگلستان).آخ که با دیدن اون هندوانه چقدر دلم آب افتاد مخصوصا تو این روز های گرم . آخه خرسه هم خیلی با حال هندونه رو تا تهش خورده.اونهایی که ایران عزیز تشریف دارید: لطفا قدر هندونه های ایران رو بدونید و جای من رو هم خالی کنید.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 22:39  توسط زری  | 


من خیلی چیزها در مورد قانون و قانونمداری انگلیسی ها شنیدم و بهتر از شنیدن٬ دیدم ٬ولی این ماجرا با بقیه و در واقع با روحیه ما ایرانی ها٬ کاملا متفاوت هست .قبل از شروع ماجرا باید بگم که کتابخانه ی مشهور اکسفورد٬ بادلین نام داره و شهرتش هم بیشتر به خاطر داشتن کتابهای خیلی قدیمی و در واقع عتیقه هست و غیر از اون بیشتر کتابهایی رو که ناشران دنیا چاپ می کنن٬ اغلب یک نسخه از کتاباشون تو کتابخانه بادلین پیدا میشه . لذا این کتابخانه برای حفظ کتابهای ارزشمندش قانونی دارد که هیچ کس٬ تحت هر شرایطی ٬نمی تواند کتابی را از کتابخانه بادلین خارج کند و خوانندگان ملزم هستند کتاب را در سالن مطالعه این کتابخانه بخوانند.

و اما ماجرا: قبلا در در یکی از پستها آورده بودم که در طول جنگ جهانی دوم و بخاطر بمباران فجیع شهر لندن .خاندان سلطنتی اکسفورد را به عنوان پایتخت موقت برمی گزینند. در طول اقامت این خاندان٬ روزی پادشاه انگلستان که از وجود کتابی ارزشمند در کتابخانه بادلین مطلع شده بود٬ دستور میده که کتاب را به رسم امانت چند روزی به وی قرض دهند. اما در جواب پادشاه ٬ مسوول وقت کتابخانه اعلام میکنه که این در خواست خارج از قوانین کتابخانه است و ایشان نمی توانند کتاب را از کتابخانه خارج کنند و لذا از پادشاه در خواست می شود برای مطالعه این کتاب به کتابخانه بیایند.

از آن پس دیگر هیچ فردی جرات نمی کنه حتی اسم خارج کردن کتاب رو از بادلین بیاره .و یک ظرب المثل درست میشه که اگر یک روز صرف کنی و بری از کتابخانه کمبریج کتاب امانت بگیری در وقتت بیشتر صرفه جویی کردی تا از بادلین کتاب بگیری

نقل از استاد تاریخ جوادخان پرفسور ادموند هرزیگ

       

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 22:32  توسط زری  | 


امشب پس از مدت ها موفق به دیدار روی ماه ماه شدیم .

نکاتی که امروز نظر من رو به خودش جلب کرد:۱-دیدن یک کلیسای سیار که تو خیابان برنامه اجرا می کرد و عبادت کنندگان هم روی زمین کف خیابان نشسته بودند.به دست بچه ها بادکنک های آبی داده شده بود تا سرگرم بشوند و مردم زیادی هم برای تماشای برنامه جمع شده بودند ۲- به نظرم تعداد زنان بارداد امروز خیلی زیاد بود تا حالا تو عمرم اینقدر زن آبستن ندیدم بودم اون هم فقط تو یک روز .خیلی تعجب کردم .موندم شاید زنان باردار شهر های دیگه هم اومده بودن اکسفورد قدم بزنن .شاید هم امروز یک روز خاص برای زنان باردار بود .

عکسهای ۲۲ اردیبهشت در اکسفورد

     

 

 

این عکس آخری هم بهار در قبرستان رو نشون می ده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 21:56  توسط زری  |