نمی دانم چون مادر نیستم.
ولی حس زیبای مادرانه را دوست می دارم.
به درستی دریافتم که عمق فداکاری مادر از عمق عمیق ترین اقیانوس جهان هم بیشتر است.
و دریافتم فرق میان مادر و دایه را.
مادری که اندوه وجودش را گرفته از غم دزدیده شدن فرزندش به دست دایه.
اول نمی دانستم که او مادر است.
همان وقت که شوق او را برای دیدن نو زاده برادرش دیدم و برق چشمانی که غم را در شادی پنهان کرده بود.
ندانستم که چرا به ناگاه دردی وجودش را گرفت
و من به غفلت پشتش را سائیدم.و به او گفتم که عصبی نباش .خوش باش٬ استرس برای چه؟
من کجا می دانستم که از غم دوری فرزند ٬دیگر کمری برایش نمانده.معنای خوشی را بدون پاره وجودش نمی فهمد.
وقتی خواندمش٬
آنگاه از غفلتم نسبت به احساس مادرانه اش آگاه شدم.آنگاه دریافتم مادر را ٬ متفاوت از آنچه از تا کنون دریافته بودم.
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 18:59 توسط زری
|