تبليغاتX
حس خوب
خاطرات روزانه


حس خوب







با شنیدن اخباری از زندگی یکی از عزیز ترین هایم٬ خیلی خوشحال شدم.خیلی زیاد.

اما در کل حال خوبی ندارم.نمی دونم چی شده؟نه دلم تنگه و نه مشکلی دارم.ولی غمگینم.از شنیدن خبر دیگری از عزیزم.امیدوارم زود حالم بیاد سر جاش ...

یکی از سرگرمی هام در مواقعی که حالم اینجوری میشه دیدن فیلم کلاه قرمزی هست البته به اتفاق جواد خان.که اون هم الان نمی دونم تو اینترنت دنبال چی می گرده !تنهایی کلاه قرمزی دیدن حال نمی ده.

حتی چند مدته که دیگه حوصله وبلاگ نوشتن هم ندارم. یکی از دوستای جواد خان میگه این به خاطر شوک فرهنگی هست.حالا این شوک فرهنگی چیه :میگفت انسانها وقتی محیط فرهنگی زندگی شون عوض بشه دچار یک شوک فرهنگی میشن.حالت بروز این شوک هم به دو صورت هست :یا در چند ماه اول خیلی دلتنگ و افسرده میشن. ویا خیلی خوشحال و سرزنده.ولی به هر حال بعد از گذشت مدتی به محیط جدید عادت می کنند و این احساس از بین میره.من فکر میکنم از دسته دوم باشم که خیلی افسرده نشدم هیچ٬ تمام محیط اینجا برام هیجان انگیز هست.

حالا این عکس رو ببینیم تا حال من جا بیاد

sailing on thimes

به به ٬ به به٬ خیلی قشنگه.خداییش الان احساس خوبی دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 23:27  توسط زری  | 


داستان گشت و گذاری که چند روز قبل با دوستم داشتیم به این قرار است:

چند روز پیش یکی از دوستان به من خبر داد که با پیر مردی آشنا شده که می خواهد مناطق روستایی اطراف آکسفورد را به ما نشان دهد.پس من هم با کمال میل به آنها پیوستم.خلاصه کنم که پیر مرد با اتومبیلی که همچون خود او سن و سالی ازش گذشته بود ولی ظاهر خود را همچنان حفظ کرده بود به دنبال ما آمد و ما را برای دیدن مناظر جالبی از اطراف شهر به سمت ویلاها و یا در واقع مناطق روستایی برد. 

نمونه هایی از خانه های روستایی رو که قدمت آنها از دویست سال هم فراتر است و به خانه های ویکتوریایی معروفند  را در عکس های زیر میبینیم .تیر های چوبی خانه ها که برای مدت زمان طولانی سنگ های دیوار را به خود نگه داشته اند و گلهای رزی که نمای خانه ها شده اند.

 

 

و این هم عکس زیبایی که خانه ها را در دامان طبیعت و با آسیابی در دور دست نشان می دهد.

 

و پیر مرد مهر بانی که هر جا ما ذوق می کردیم از دیدن مناظر با کمال خونسردی ماشین را نگه می داشت و در گرفتن عکس های زیبا ما را همراهی می کرد.این عکس نشون میده که ما چه جوری عکس می گرفتیم.

 

و این هم پیرمرد میزبان:

 یر مردی که سالهای عمرش را گذرانده بود با زن و دو پسرش. و اکنون تنها بدون همسر جداشده اش و پسرانی که دیگر پیر مرد را درک نمی کردند و خاطره ای خوش در زندگی پیرمرد نداشتند.پیر مردی که مهندس بوده و مخترع که برای گذران زندگی از رانندگی تاکسی بگیر تا کار های دیگر را انجام می دهد و در خانه محقری زندگی می کند و تنها دلخوشی اش جمع آوری اشیا به قول خودش آنتیک است.ما را به خانه اش دعوت کرد و آستین ها را بالا زد تا برایمان شامی فراهم کند.من هم که عجله داشتم زود تر به خانه برسم از او عذر خواستم و او را به پذیرایی فقط لیوانی چای راضی کردم.پیرمرد راضی نمی شد و به ما گفت چرا شام نمی خورید .ولی من می دانستم که پختن شام و خوردنش از دو ساعت بیشتر می شود.ناراحت شد و با استدلال هایی به ما گفت که رسم قدیم انگلیسی ها این است که اگر لیدی هایی را به مهمانی دعوت کنند کمال پذیرایی را به جا آورند .خلاصه با بدبختی راضی شد که برایمان شام درست نکند.

و میز جالب در اتاق نشیمن خانه ای کوچک

  

 بقیه عکس هایی رو که در این گشت و گذار گرفتم در پست های بعدی جا می دم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 20:47  توسط زری  | 


عاقبت از معلمم سوال کردم که این تخته نابغه چیه؟

اون هم گفت:این یک تخته الکترونیکی هست که در واقع به تخته کوچکتری که رو میز من قرار داره متصل هست.من هر چیز که بخوام رو تخته بنویسم روی تخته خودم می نویسم و ارتباط این تخته ها باهم باعث می شه بدون اینکه من بلند بشم و قسمتی از بدن من مانع دید دانش آموزان بشه اونها بتونن از روی تخته بزرگ نوشته ها رو ببینن.

البته این رو هم اضافه کرد که به معلم ها فقط گفتن که چه جوری تخته رو روشن کنن و نه بیشتر .مسلما اگر بیشتر آموزش میدیدند می تونستند از اون بهره های بیشتری ببرند.اگر این هزینه گزافی رو که برای خرید این وسیله آموزشی صرف کردند همراه با آموزش کاربران بود قطعا کاراییش بیشتر می شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 19:8  توسط زری  | 


در گشت و گذار چند روز پیش از یک گل هم عکسی گرفتم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 18:59  توسط زری  | 


این عکس رو در حال حرکت گرفتم.از پنجره ماشین دوربینم رو آوردم بیرون و....چون خیلی راه باریک بود نمی تونستم از ماشین پیاده بشم.

هوا ابری بود و ما هم زیر سایه انبوه برگهای درختان سر برافراشته .شب نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 16:4  توسط زری  | 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 15:58  توسط زری  | 


این عکس کار جواد خان است. چند روز پیش که داشته در یکی از خیابان های آکسفورد راه می رفته این صحنه رو دیده و ازش عکس گرفته.حالا عکس رو در اختیار من گذاشته تا من اون رو تو وبلاگم بگذارم.

خداییش تو این آکسفورد چه چیزا که آدم نمی بینه!

خودمونیما ! ! کار عکاسی جواد خان هم بد نیستا!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 23:30  توسط زری  | 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 22:48  توسط زری  | 


ای خدا

تو این گیرو ویری مامانم و مامان جواد خان چند مدتی است که گیر دادن.و هر روز هم بر اصرارشون یا در واقع گیرشون اضافه میشه. معلومه که پشت سرمون نقشه می کشن و هماهنگ می کنن.چون گیراشون یک روندجالبی داره.قشنگ می فهمم که مدتها پشت تلفن می شینند و از مسایل روز پزشکی بگیر تا مسائل هزار سال پیش رو با هم بررسی می کنند تا از توش یک گیر جدید رو بتراشن. این وسط کار من هم شده رد کردن برهان ها و در واقع یافته های اخیر مامانم اینها در قالبی که بهشون بی احترامی نشه و یا بهتر بگم دل مادرانه شون رو نرنجونه. چند سال با موفقیت زیرش در رفتیم و انواع و اقسام دلایل و برهان ها رو آوردیم.حالا دیگه حنا مون رنگ نداره.باید یک فکر جدی کنم.بعضی موقع ها با خودم فکر می کنم نباید مامانم باز نشسته می شد که حالا از سر بیکاری هوس نوه به سرش بزنه.بهترین استدلالم تو چند سال اخیر این بود که حالا منی که بچه شما هستم چه گلی به سرتون زدم که حالا بچه خودم به سرم بزنه.تا چند سال با این ترفند ساکت می شدند ولی الان دستم  رو خوندند و جواب می دند:ما که از همه بچه هامون راضی هستیم .خیلی خوبن.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 11:44  توسط زری  | 


 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 18:30  توسط زری  | 


مردم از بس دنبال قالب وبلاگ گشتم.به جای درس خوندن وقتم رو دارم سر چی میسوزونم.فعلا این یکی هست که هم به شخصیتمان می خورد و هم عکس هایمان را بدون تغییری در خود می گنجاند.فعلا این باشد تا بعدا در موردش تصمیم بگیرم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 11:25  توسط زری  | 


امروز همراه دوستان به دیدن برخی مناطق روستایی رفتیم.چند تا عکس گرفتم برخی از اونها خیلی قشنگ شدن .الان وقت ندارم.ولی ادامه این پست رو روز های بعد حتما تکمیل می کنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 22:58  توسط زری  | 


به وبلاگم لباس نو پوشاندم .نظرات شما برای تغییر لباس موثر خواهد بود .

پس لطفا هر چه سریع تر نظر خودتون رو بگید

ممنون

راستی یک مطلب مهم هست که باید اضافه کنم:

در قالب قبلی سمت چپ عکس هام دیده نمی شد.توی این قالب جدید عکس ها به صورت کامل دیده می شوند.

پیشنهاد می کنم عکس های مورد علاقه قبلی تون رو یکبار دیگه مشاهده کنید.مخصوصا پلیس های اسب سوار و بازی بچه ها و سر در باغ بوتانیک و همینطور باران.

امتحان رنگ قلم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 11:17  توسط زری  | 


چند روز پیش با دوچرخه وارد کمربندی آکسفورد شدم .البته متاسفانه نتونستم ادامه مسیر بدم.علتش هم ساده هست ٬ ترسیدم.آخه سرعت ماشین ها خیلی زیاد بود والبته تعداد خیلی زیادی هم کامیون های به اصطلاح خودمون ۱۸ چرخ با سرعت زیاد از کنارم رد می شدند.بادکامیون هم که به من می گرفت٬نزدیک بود من رو به اطراف جاده پرت کنه.مجبور شدم دوچرخه رو دست بگیرم و از تو درخت و گیاهان اطراف جاده یک سر بالایی رو خلاف جهت اتوبان بالا بیام .البته هر جا هم که خسته می شدم٬ می ایستادم و یک عکسی می گرفتم.وقتی به بالای سر بالایی رسیدم هوا دیگه تاریک شده بود.

خدا کنه این پست رو مامانم نخونه.چون اگه بفهمه من رفتم تو جاده کلی می خواد منو نصیحت کنه.اعتراف می کنم دیگه با دوچرخه این جوری نمی رم تو جاده.راستی جواد خان هم باهام بود و البته نقش ایشون در رفتن ما تو کمربندی و ادامه مسیر  پررنگ بود

 

;oxford ringroad

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 21:22  توسط زری  |