تبليغاتX
حس خوب
خاطرات روزانه


حس خوب







این چند روز بحث کنکور داغ داغ است و باز هم عده ای پا در میدان رقابتی علمی میگذارند.مادران و پدران ٬نگران و امیدوار به آینده عزیزانشان چشم دارند و به هر نحو پشتیبانی خود را از دلبندانشان دریغ نمی دارند..همه کنکوریها هرچه در توان دارند را به کار می بندند. از خلاصه نویسی ها و جزوات و نکات تستی بگیر تا دعا و فال و ... . سر امامان و ائمه معصومین هم که حسابی شلوغ است.هرکس به دری می زند تا این دم آخر  گوی رقابت را از دیگری برباید.فشار های روحی و استرس هم که جای خود دارد.یادم می یاد که شب کنکور تا صبح خوابم نبرد . خوردن دو لیوان دوغ و قرص خواب آور و آرامبخش هم نیمه شب اثر نکرد.از بدی شانس صبح ساعت ۷ ٬درست همان زمان که باید در راه حوزه امتحانی  می بودم و شاد و سرحال باشم  ٬ احساس خواب آلودگی داشتم. سر جلسه هم دیر رسیدم و مجبور شدم با سربازی که پشت در ایستاده بود. چک و چونه بزنم و داد و فریاد و التماس راه بندازم تا من را داخل راه بدهد.آخرش هم صدای من رو مدیر حوزه شندید و من رو به داخل جلسه کنکور راه داد.اولین شماره این حوزه هم مال من بود .تمام چهار طبقه رو دویدم بالا .ولی همین که نشستم رو صندلی باز هم نه از خواب اثری بود و نه از نخوت آن.جای خوبی داشتم. به نفر کناری ام نگاه کردم .دائم داشت دعا می خوند.زیر صندلی اش هم انواع و اقسام خوراکی ها دیده می شد.از آبمیوه و شکلات و آبنبات بگیر تا میوه و یک ظرف یک کیلویی بستنی.نمی دونستم تو اون لحظه چه جوری  جلوی خنده خودم رو بگیرم که با گذاشته شدن دفترچه کنار پایم به خودم آمدم و من هم ناچار به یاد ائمه معصومین افتادم و از آیت الکرسی بگیر تا چهار قل و صلوات حضرت فاطمه و .... رو خوندم.آخه کار دیگه ای نمی تونستم بکنم.

امتحان شروع شد. با همه اون اوصافی که همه ازش خبر دارن.ولی وقتی به فیزیک رسیدم و یکی یکی سوالات و دیدم .برق از سرم پرید.از تعجب دهانم باز مونده بود .نمی دونستم چه کار کنم با خودم و اولین داغ افسوس به دلم نشست.وای خدای من تمام سوالات با تمام چهار گزینه ها برام آشنا بود با وجود اینکه نمونشون رو تو هیچ کتاب تست ندیده بودم.یادم افتاد به آخرین جلسه فیزیکی که داشتم.معلمم که از چند روز پیش من رو از بقیه بچه های گروهمون جدا کرد از من خواست که تو یک کلاس خصوصی شرکت کنم.تو اون کلاس پنج نفره بقیه بچه ها هم تافته جدا بافته بودند. مقداری نمونه سوال بهمون داد با روش های حلش و گفت که حتما این ها رو قبل از کنکور بخونید.بعد هم شیرینی قبولی رو بیارید دم خونمون.من یک نگاه گذری به سوالات انداختم.اصلا حواسم اونجا نبود .همش تو فکر این بودم برم خونه و درس های نخونده رو مرور کنم.شاید کسی باورش نشه :ولی سوالات جلسه همون هایی بود که چند روز قبل نمونشون تو دست های من بود.و من نخوانده اون گنج ها رو به محض رسیدن به خونه پرت کردم تو کارتونی که پر بود از جزوه و ... .اینقدر افسوس خوردم که چرا اون ها رو نخوندم و راه هاش رو تمرین نکردم.

به هر حال خودم و جمع و جور کردم و شرایط من هم مانند بقیه داوطلبان مساوی شد و من هم به همان روشی که اکثر اونها داشتند قانع شدم و بقیه سوال ها رو جواب دادم.البته رتبه خوبی هم در فیزیک کسب نکردم.

جلسه تمام شد.  و همه منتظر دست گلی بودیم که آب داده بودیم.

به هر حال من هم مانند تمام ورودی های اون سال وارد دانشگاه شدم.کجا؟ دانشگاه علوم پزشکی و خدمات بهداشتی و درمانی شیراز.

برای اولین بار هم تو زندگیم مبصر شدم. خیلی سخت بود .بیشتر کار من شده بود جزوه پرینت گرفتن و التماس به اساتید برای حذف امتحان و چک و چونه با اساتید برای رعایت حال افتاده ها.اولین جلسه درسی هم که تو دانشگاه داشتم فیزیک بود.با خاطره ای جالب:به عادت دبیرستان سر کلاس ربع ساعت مونده به اومدن استاد حاضر بودیم و روصندلی مودب نشسته بودیم و خودکار و کاغذ جلویمان که درب باز شد و آقا پسری قد بلند وارد شد با لباسی شبیه به کابوی های تگزاسی و چکمه هایی که پشتشون مزین به ستاره های فلزی و ...

پسر اومد تو با رفتاری شبیه به هما کابوی هایی که لباسشون رو به تن داشت با یک چیزی تو دهنش که زائده اش هم زده بود بیرون ومن نفهمیدم پر کاهی بود یا چیز دیگری٬ رفت نشست ته کلاس .من هم که جلو بودم و دیگه اون رو نمی دیدم بعد از ثانیه هایی این ابوالبشر رو فراموش کردم.

استاد فیزیک وارد کلاس شد. با کت و شلواری شیک و سامسونتی در دست و هیبتی با عظمت.بعد از معرفی درس و بقیه معرفی ها شروع کرد به درس دادن و ما هم همه حواسمون به نیرو ها و برایند ها که ناگاه ایستادو فریاد زد :اون دمپایی رو از دهنت در آر و گمشو از کلاس من بیرون.ما ترم اولی ها هم که از این کار استاد دهانمون باز گشته بود مات و مبهوط به اطرافمان می نگریستیم که با ایستادن همون کابوی متوجه شدیم مخاطب استاد کی بود! پسر سر رو به پایین انداخت و از بین صندلی ها گذر کرد و به جلوی کلاس و در واقع جلوی استاد که رسید می خواست حرفی بزند که استاد نشنیده جوابش را داد:اول ادب بعد علم.بعداز سه بار واحد فیزیک گرفتن منتظر بار چهارم هم باش.دیگه هم نمی خوام ببینمت.دفعه بعد اون پسر رو سر جلسه پایان ترم همون استاد دیدم .سر به زیر و آرام وارد کلاسی شد که برای امتحان آماده شده بود.استاد که وارد کلاس شد تا چشمش به پسر افتاد او را بلند کرد و برد درگوشه جلویی کلاس نشاند و تریبون را هم کنار پسرک گذاشت و خودش هم پشت پسرک ایستاد و ناظر امتحان شد.پسر بیچاره که تا قبل از اومدن استاد کلی با بغل دستی هاش تنظیم کرده بود در کنجی محصور گشت که سمت راست و جلویش دیوار بود و سمت چپش تریبون و پشتش هم استاد تا آخر جلسه ول نکرد.آن روز ها هنوز موبایل اینقدر رایج نبود که دانشجویان ازش بتونن استفاده کنند.

پسر بیچاره که دستش از همه جا کوتاه شده بود مجبور شد برای بار چهارم واحد فیزیک یک را در ترم بعد بگیرد.

ولی دانشجویی دوران شیرینی است با همه سختی هایش.الان آرزو دارم باز هم به همان دوران پر شر و شور بازگردم.گرچه خبر های آتی حکایتی دیگر از دوران دانشجویی را در دل دارند.بسیار متاسف میشم وقتی که خبر خودکشی های دانشجویی را می شنوم.خوب درسته که کار نیست و درآمد نیست و امید به آینده نیست و .... ولی خدا که هست.عقل که هست.نیروی جوانی که هست.همه اش که استاد دانشگاه شدن نیست و یا مدیر پشت میز نشین و درآمد انچنانی داشتن . قبول دارم که جوانان به همین ارزویی که داشتنش بر آنها عیب نیست ٬امیدوارند٬ ولی بهتر نیست به جای خودکشی راه دیگری بجویند.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 16:54  توسط زری  | 


بقیه مطلب رو به زودی می نویسم
+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 16:54  توسط زری  | 


خودش گفت رها باش .من هم با کمال رو ٬عکس های دیگری از دوربینش رو میذارم تو وبلاگم.

حالا چند عکس قشنگ رو پایین می بینیم که همین دوستم گرفته.از بالای برج بادلین.عکسش تو چند پست قبل هست که مردم رو نشون میده که از فراز برج دارن عکس میگیرن. 

میدان رادکلیف از بالا

radclif oxford

 

این هم نمایی از شهر آکسفورد از فراز برج بادلین

 

این هم نمایی دیگر

Oxford

 واقعا زیباست.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 22:59  توسط زری  | 


یکی از حیواناتی هستند که من خیلی دوستشون دارم.

فکر نکنید رفتم روستا تا این عکس رو بدست بیارم ٬ نه ٬ این منظره جزیی از شهر آکسفورده.دقیقا بعد از گذشتن از سه خیابون اصلی از سر خونه ما٬ به یک پارک میرسیم که مناظر بسیار زیبایی داره.اینقدر عکس های زیبا میشه گرففت که من فکر می کنم اگر بخوام همش رو بذارم تو وبلاگ ٬ دیگه وبلاگ حتی با اینترنت پر سرعت اینجا هم بالا نیاد.شاید به فکر راه اندازی یک سایت باشم تا بشه تمام عکس ها رو توش بریزم .

نکته بعدی اینکه :این عکس رو یکی از دوست هایم گرفته و من ازش کپی کردم .چون یکی دو بار رفتم ولی اسب ها تو این موقعیت نبودن.به هر حال قصد رعایت قانون کپی رایت بود که انجام شد.

horses  in park 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 10:22  توسط زری  | 


مامان عزیزم           روزت مبارک

چرا به این سادگی نوشتم؟!

جوابش ساده است: مادر رو نمی توان تو هیچ متنی یا عکسی و قالبی توصیف کرد.مادر یک حس خوبه.

مادر یک حس خوب عمیقه.هر مادری فقط خودش درک می کنه که  چگونه مادری کرده.

مادر ٬ درسته که سال پیش تو آسمون برات جشن روز مادر گرفتیم٬ امسال من بین شما نیستم ولی می خواهم تو دنیای مجازی اینترنتی ازت تشکر کنم.

مامان عزیزم ٬ درسته که من نمی تونم زحماتت رو جبران کنم. اگه تو عشق مادری داری ٬ من هم عشق فرزندی دارم .دوستت دارم مامان عزیزم و برای تموم زحماتی که برام کشیدی ازت قدر دانی می کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 2:17  توسط زری  | 


تا وقتی اینجا نیومده بودم ٬ مفهوم سرمایه داری غرب رو درک نکرده بودم.در تهران به زور می توان مرکز فروشی پیدا کرد که متعلق به یک شرکت باشد ٬ تمام اجناسش یک مارک باشند٬ به بزرگی فروشگاه رفاه جمهوری باشد ٬ از مشتری خالی نباشد٬ و در آخر جنسی را که خریدی با هر دلیلی بخواهی پس بدهی با روی خوش ٬ آن را پس بگیرند و بدون اما و اگر پولت را پس بدهند.

اینجا آکسفورد است ٬نه لندن.شهری کوچک ٬ با جاذبه های توریستی فراوان. از معماری بگیر تا مناظر طبیعی . اینجا شهری نیست که مثل لندن یا هزاران شهر مشهور و بزرگتر دیگر ٬ یکی از جاذبه هایش ٬ خرید و فروش اجناس لوکس و یا فروشگاههای عظیم شرکت های مطرح بین المللی باشد.

 اینجا شهری است کوچک ٬ آرام و زیبا.

اما در فروشگاههایش چه می بینید:

انواع میوه ها از سراسر دنیا٬ از آمریکا و اسراییل بگیر تا چین و آفریقای جنوبی٬ انواع گوشت تازه و منجمد باز هم از سراسر دنیا٬ انواع شکلات ٬خشکبار ٬ بستنی و لبنیات٬ دهها نوع پنیر ٬ مواد شوینده٬ انواع نان٬ غلات٬ نوشیدنی های مختلف٬ روزنامه و مجله ٬ کارت تبریک و دعوت٬ انواع سی دی های فیلم  و ... و گل و بسیاری چیز های دیگر .و جالب اینکه هر کدام از یک نقطه دنیا.مثلا یک روز یک کنسرو ماهی تون خریدم تولید شده در ویتنام . چند روز بعد همان رو خریدم تولید شده در آلاسکا.

در فروشگاههای لوازم ورزشی ٬ لباس و پوشاک ٬ لوازم منزل و.... هم وضع به همین منوال است.

شرکت های بزرگ ٬ شرکتهای کوچک تر را بلعیده اند.تولید تقریبا در سطح جهانی است.همه نوع در همه جنس و برای همه سلیقه و سایز و...  . بازار رقابت داغ داغ است .اگر یک شرکت اشتباهی کوچک مرتب شود ٬ زیانی بزرگ را تجربه خواهد کرد.شرکت ها در فکر حذف رقیبند ٬ حالا با هر وسیله ای که شده.

نمونه آشکار اخیر ٬ماجرای ماکروسافت و یاهو است.مشاوران فروش اینجا درآمدی فراوان دارند. همینطور بازاریابان.دانشکده هایی برای آموزش و تربیت افراد به منظور کمک به اقتصاد و فروش تاسیس شده اند که اهمیتشان از دانشکده های پزشکی در ایران کمتر نیست.

و مردم ٬همه در تکاپوی تولید و خرید .تمام عوامل دست به دست هم داده اند تا میلی در مردم ایجاد کنند تا بیشتر بخرند و دایم این تمایل را گرم نگه می دارند.عمیق تر که بنگری ٬ متوجه می شوی که تمام جزییاتی که حتی در ذهن خریدار نمی آیند کاملا کارشناسی شده اند تا مشتری نخریده از کنار جنس عبور نکند. از نحوه نرخ گذاری کالا ها٬ رنگ قفسه ها ٬ و حتی نحوه پارتیشن بندی قفسه ها در یک فروشگاه.

قدرت این شرکت ها در جذب بازار های فروش آنقدر هست که دیوار سترگ محاصره اقتصادی ایران یا همان تحریم های معروف  را هم بشکند و به درون کشور ما هم نفوذ کند.آیا چنین نیست؟

همین قدر ذهنم مشغول شده است که اگر این شرکتهای عظیم جهانی وارد بازار ایران شوند ٬تولید ایران چه می شود؟

نه از علم اقتصاد چیزی می دانم و نه از سیاست و بازاریابی و هر چیزی که به این مقوله ربط دارد.ولی برایم سوال شده است .پرسشی عظیم ذهنم را مشغول کرده که چه می شود؟ و دیگران چه کرده اند در مقابل این غول عظیم گرسنه که قدرت این را دارد که جهانی را ببلعد؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 0:39  توسط زری  | 


برخلاف پست قبل که فقط به تماشای قایق پرداخته شد در این پست لذت قایق سواری رو می نویسم.

دیروز به اتفاق گروهی از زبان آموزان ٬ در واقع انگلیسی آموزان٬ به طرف پل مگدالن که انگلیسی ها آن را مودلن می نامند٬ به قصد قایق سواری رفتیم.جای شما سبز با اجاره قایقی ۱۲ پوندی به ازای تنها یک ساعت ٬ سوار بر قایقی شدیم که تنها وسیله نیرو محرکه اش یک پارو بود و یک میله دراز احتمالا ۵ متری فلزی. حالا حساب کنید با این میله دراز ما چگونه می خواستیم بر روی رود چرویل ٬این قایق ۶ متری رو به حرکت درآوریم.تلاشهای جدی ما دختر ها که به نتیجه نرسید.قایق بدون کنترل و روی آب سرگردان بود و ما در تب و تاب .نکته این تب و تاب هم این بود که : اولا اگر قایق را دقیقا سر یک ساعت نمی رساندیم ٬ مجبور می شدیم اجاره بهای اضافه بپردازیم .دوم اینکه بقیه همگروهی ها که بعد از ما سوار شده بودند٬ همه گوی سبقت را از ما ربودند و جلو افتادند.

این پسر سویسی هم که قربون خدا ٬ از ما دختر ها شل و ول تر بود و بی خیال ٬ اون پسر ایتالیاییه هم که نشسته بود ته قایق و انگار نه انگار .نمی دونستم به اینها چه متلکی بار کنم که به غیرتشون بر بخوره و خودشون و یک تکونی بدن.در ثانی اگر به فرض متلکی هم بلد بودیم و نثار این آقایان می کردیم  از کجا معلوم که این ها متوجه می شدند و سوم اینکه اصلا تو فرهنگ این اروپایی ها چیزی به اسم متلک کاربرد داره یا نه.

خلاصه تلاش های ما به نتیجه نرسید و نتونستیم قایق رو به حرکت در آوریم ٬تا اینکه نوبتی که باشه نوبت به این آقای ایتالیایی رسید که آرام و بی صدا ته قایق لم داده بود و شاید تو دلش به این کارای ما می خندید.البته که من خنده ای از ایشون رو لباشون ندیدم.پسرک بلند شدو رفت ته قایق و استعداد خودش رو در کنترل و در واقع قایق رانی به نمایش گذاشت.

قایق به حرکت در آمد و مسیر مشخص شده را پیمود.ما همه هم لجمون گرفته بود که تو که بلد بودی چرا زود تر نیومدی این قایق رو برونی.اون هم به آرومی جواب می داد :دفعه اول هست که من قایق می رونم.

و ما شناور بر روی آب

sailing on charweel

  شناور بر روی آب از بعضی قایق ها جلو افتادیم .بعد با چند تا پرنده آبی که نمی دونم غاز بودن یا چیز دیگه ٬ که برای دیدن ما و در واقع گرفتن غذا از دست ما به طرف ما آمده بودند هم ملاقاتی داشتیم.

از برخی گروه های قایق سواری هم که از ما جلو افتاده بودند هم گذشتیم . در بین مسیر هم اتفاق های جالبی افتاد .اگر فقط یک قایق از کنترل در میرفت٬ تو مسیر راه بندان میشد و حالا باید با دستامون قایق های بغل دستی رو هل می دادیم تا بتونیم تو این شیر تو شیر٬ یک راهی برای خودمون باز کنیم.

این هم عکسی از قایق های از کنترل در رفته که البته قایق ما از این ترافیک در رفت.

 

در آخر هم یک دقیقه مانده به یک ساعت ٬ به محل مورد نظر رسیدیم و همه خوشحال و خندان از قایق پیاده شدیم.

sailing on cherweel 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 0:34  توسط زری  |