تبليغاتX
حس خوب
خاطرات روزانه


حس خوب







خواهرت از سفر عمره برگرده و تو نتونی ببینیش. خبر قبولیش تو آزمون ارشد تو رو خوشحال کنه و تو نتونی بغلش کنی و ببوسیش و از نزدیک بهش تبریک بگی. جشن عروسی پسر خاله به راه باشه تو از اینجا فقط خبرش رو بشنوی و با تلفن بهش تبریک بگی. شب عروسی عمه کوچیکه باشه تو بشینی و به جاش وبلاگ بنویسی تا ذره ای دلت خنک بشه.جای من اونجا خیلی خالیه.ضمنا برادر جوادخان ما هم به زودی برای امر تحصیل وارد اروپا خواهد شد .دو سه هزار کیلومتری به ما نزدیک تر .شاید بشه دیدشون.

خبر های خوب خانوادگی این چند مدت دل ما رو شاد کرده.منتظرم هر چه زودتر بتونم خانواده رو از نزدیک ببینم.  .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387 ساعت 21:0  توسط زری  | 


درست زیر ستون پیروزی و در یک مایلی کاخ بلنهایم٬ این گوسفندان مشغول چرا بودند.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت 1:44  توسط زری  | 


زیبا بود و البته فوق العاده. تقابل هنر جشن از دو سوی این کره خاکی .مفهوم و نمایش جشن در شرق و غرب

یکی حرف از تمدن سه هزار ساله می زند و هفتادو پنج قوم خودش را به دنیا معرفی می کند٬ دیگری فرهنگ و هنری را نمایش می دهد که هنوز یک قرن را هم پشت سر نگذرانده.

اما شگفتم از ورود همان فرهنگ و هنر نوپا که همچو جنینی به بدنه پیر تمدن سه هزار ساله راه یافته که احتمالا پس از تولدش منتظر نابودی سالخوردگان خواهد بود.

نمی دانم چرا هگل توقف روح تمدن بشری را در غرب پیش بینی کرد.   

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387 ساعت 15:39  توسط زری  | 


سلام سلام

از اینکه چند روزی است که بروز نشدم ٬ متاسف ام.

مشغله ها که کاهش یافت با فراق بال و خیال آسوده همچنان رهرو این میدان وبلاگ نویسی خواهم بود.

کلی دلم برای نظرات شما دوستان مجازی و اینترنتی تنگ شده و امیدوارم هر کجا که هستید سلامت و شاد و پیروز باشید .به زودی با ماجرا های جدید برمی گردم.

برای خنده هم شده اینو اینجا می نویسم:

دیروز همان دوست جان ماشین دار شده ما ٬ میست کال زنان ما را از آمدنش خبر کرد.ما هم که از وضعیت فقدان کامل جای پارک در این شهر٬ آگاه شده بودیم.از پنجره تا چشممان به او افتاد که ایستاده با همان لباس خانه به انضمام یک روسری و یک روپوش ٬ به سمتش شتافتم.گفت که بیا تا یک کلوپ ورزشی رو که همین اطراف هست نشونت بدم.من هم سوار شدم و به اتفاق به محل مورد نظر رفتیم.

به او گفتم که یک لحظه اینجا باش تا من چند تا برشور و پمفلت در مورد ورزشگاه بگیرم و بیام.با عجله به داخل رفتم و هر چی گشتم دنبال اطلاعات مورد نظر نیافتم.ناچار به قسمت پذیرش رفتم تا اطلاعاتی به سبک ایران خودمون زود بگیرم و برگردم. که دیدم به به ٬ خانم مثل اینکه می خواهد قرار داد شرکت تجاری ببنده ٬ با من برخورد می کنه. 

خلاصه از مذاکرات جدی ما در امر ورزش و قیمت و غیره که بگذریم ٬ دل ما همچنان نگران دوست جان بود ٬ در ظاهر روی خوش به طرف مذاکره کننده نشان می دادم و در باطن ٬ آه و ناله کنان که با با من فقط می خواهم بدونم که مثلا قیمت فلان کلاس چنده و نگران تاخیرم هم بودم.تا اینکه دوست جان هم نگران شد و اومد دنبال من که ببینه چه خبره؟!

بالاخره ٬دوست جان هم به جمع مذاکره وارد شد و من که در آن زمان  نشانه های پیش درآمدی سردرد های میگرنی را هم داشتم و عجله از برگشت به خانه و تصمیم گیری پشت میز مذاکرات نحوه عضویت کلوپ و وضعیت  لباسم و چند تا موضوع دیگه هم بود ٬ دیگه حسابی گیج شده بودم که به دوستم پیشنهادی دادم که خودم وقتی دوزاری کجم افتاد ٬ تازه فهمیدم که ای بابا من کجا هستم.

برگشتم به دوستم می گم : بیا با هم عضو بشیم بعد بریم استخر ٬میون این همه رشته های ورزشی ٬ فقط شنا خیلی خوبه!

با شنیدن این مطلب متوجه گرد شدن چشمان دوستم شدم که خیره به من شده بود٬ بیچاره اون هم اولش حسابی جا خورد.بعد به من گفت : مطمئنی می خوای بری شنا؟!!

تازه به خودم اومدم که اینجا ایران نیست٬ و با دوستم کلی از ته دل خندیدیم.

خوب خنده بسه.دیشب دوباره  این میگرن لعنتی به سراغم اومد. جانم به سر اومد تا خوب شد.امیدوارم دیگه پیداش نشه.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جهت اطلاع:

 *در این کشور برای بانوان محجبه٬ مایو شنای اسلامی هم وجود داره

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387 ساعت 16:2  توسط زری  |