در این مدت به وبلاگ کم سر زدم ولی احتمالا دیگه کمتر این بیچاره مهجور می ماند.حداقلش این است که مطلب کوچکی در آن می نویسم.
و اما وقایع رخ داده در این مدت:
آشنایی با یک دوست خوب و دوست داشتنی که معتقدم دیدار تصادفی من و جواد خان با او یکی از بهترین لحظات عمر من می باشد. پس از کمی آشنایی بیشتر به اتفاق دوچرخه ای ناز برای ایشان خریداری کرده و به آموزش سواری بر این ساخته دست بشری پرداختیم. از آنجا که این دوست جان مشغله اش زیاد است ٬امر آموزش مدتی است تعطیل شده است .ولی من امیدوارم که با دوست جان بتوانیم مناطق دیدنی شهر را سوار بر دوچرخه ببینیم.
دوست جان دیگر هم که آشنای خوانندگان این وبلاگ هست٬ مدتی است که به امر تالیف و انتشار کتابش و توزیع بین اللملی آن پرداخته است.همچنین چند روزی است که گرفتار غم غربت شده و احوال غریبی دارد. دیگر ذوق ماشین و تعویض اتاق و همنشینی با دوستان دوای دردش نیست و فقط مسافرت به وطن مانده تا او را سر حال بیاورد. برایش آرزوی سلامتی و موفقیت می کنم.
درختان هم با آمدن فصل نو ٬ لباس های نو به تن کرده اند. آنقدر زیبا شده اند که آدم زیباییشان را در تابستان فراوش می کند.مدتی است از باران هم خبری نیست و روزهای نیمه ابری خشکی را سپری می کنیم.

هوا سرد شده است .نسیمی سرد از طرف غرب می وزد و گاهی به بادی تبدیل می شود و برگهای درختان را با خود در آسمان به این طرف و آنطرف می برد و دست آخر رهایشان می کند
تلاشم برای یافتن کار به جایی نرسیده.اوضاع زبان آموزی نیز خوب نیست.امیدوارم بهتر شود.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 ساعت 19:51 توسط زری
|