تبليغاتX
حس خوب
خاطرات روزانه


حس خوب







او هم با همسرش به یک کشور غیر از وطن سفر کرده. گرچه گرچه هنوز اول راه است ٬ ولی من امیدوارم در کنار همسرش روزگار را به خوشی سپری کند. مشکل ما و افراد مثل ما٫ اینه که وقتی از مرزهای جغرافیایی خارج می شیم ٫ هنوز در عالم وطن به فکر و خیال می پردازیم. هنوز دوست داریم با پدر و مادر و اقوام و اشنایان  وقت بگذرانیم و با امکانات و اجتماعی که در آن بزرگ شدیم و مانوس به آن هستیم ٫در خارج از این مرز زندگی کنیم. بیشتر اوقات فقط به مقایسه محیط جدید با محیط قدیم می پردازیم و همان عادتها را تکرار می کنیم.

من به نوبه خودم برای فائق آمدن بر این مشکل از عقیده مشهور داروین کمک می گیرم. به بیان دیگر موجوداتی در راه تکامل باقی می مانند که با محیط  اطرافشان خوب تعامل کنند. عقیده من بر این است که همیشه با محیط جدید باید دوست شد ٫آن را شناخت و با آن سازگار شد. وقتی وارد محیط جدید می شی نباید انتظار داشته باشی که عملکرد تو مشابه محیط قبلی باشد....(بقیه اش را همه خودتان خوب بلدید)

 در جریان صحبتهای شیرین با او ٫ شعری برایم فرستاد٫ من هم با گذاشتن این شعر در این پست لحظه ای را ثبت می کنم باشد که آینده موجب خوشی خاطر شود.

 اين شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده.
توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره :

وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم،
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم،
وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم...
و تو، آدم سفيد،
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي،
وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي،
و وقتي مي ميري، خاکستري اي...
و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟.........



+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387 ساعت 15:3  توسط زری  |