
بار دیگر بهار از راه رسید. چند روزی آب و هوای آکسفورد هم به مهمانی بهار آمدند و خورشید تابان و هوای بهاری به زیباتر شدن شکوفه های درختان کمک کردند. همه چیز زیبا و بهاری بود. نوروز رو به همه دوستان و آشنایان تبریک می گم و برای همه سال خوب و پر برکتی را آرزو مندم.
و اما روز جمعه٫ ۳۰ اسفند را این جور سپری کردم:
صبح ساعت ۴ صبح از خواب بیدار شدم. نه از زرنگی و شوق و ذوق٫ نخیر٫ چون جناب شوهر مسافر لندن بودند و صبح سحر با صدای ساعت و سشوار و دنبال لباس گشتن تو کمد و ... خواب رو از سر آدم می بردند. ساعت ۶ بعد از اینکه جواد خان تشریف بردند من هم به رختخواب گرم و نرمم پناه بردم تا در آرامش ساعتی بخوابم. ولی زهی خیال محال. از ذوق و شوق نوروز و تحویل سال و چگونگی سال جدید و... خواب به چشمم نیومد. با صدای ساعت که خبر از زمان بیدار شدن می داد با زور از سر جام بلند شدم و چون می بایست ساعت ۹ و نیم کتابخانه می بودم به کار هام پرداختم. ساعت نه و بیست دقیقه بود که از حمام برگشتم و مستقیم سر کمد رفتم تا لباسی رو که شب قبل در نظر گرفته بودم رو بپوشم. ولی لباس تو کمد نبود. به نظرم اومد که شاید تو جامه دان باشه .با عجله ای که داشتم جامه دان ها رو هم گشتم ولی اوجا هم نبود .فقط چهار دقیقه وقت داشتم. تازه یادم اومد یک سری از لباس هایی رو که کم مصرف بودند و توی یه جامه دان دیگه روی کمد گذاشتم . حالا مونده بودم با این وضعیت بارداری چطور اون رو از سر کمد بیارم. به هر حال با کمک یه صندلی خودم رو به سر کمد رسوندم.با زور درب جامه دان رو باز کردم و با دستم لباس ها رو لمس کردم تا لباس مورد نظر پیدا شد. به علت بلند بودن کمد نمی تونستم توی جامه دان رو ببینم. دو دقیقه مونده به نه و نیم .سریع لباس رو پوشیدم .خوشبختانه لباس به علت جنسی که داشت اصلا چروک نشده بود. ساعت نه و نیم بود که تازه یادم اومد باید کفش نو هم بپوشم. پس گشتم دنبال کفشی که یک سال و چهار ماه پیش با خودم از ایران آورده بودم. با بدبختی اون رو هم پیدا کردم. راهی شدم و پشت سرم هم نگاه نکردم چون اتاق اینقدر بهم ریخته شده بود که نمی شد توش راه بری. انواع و اقسام لباس ها رو تخت .وسایل زیر تخت رو برای پیدا کردن کفش ریخته بودم کف اتاق و مصیبتی بود که ننویسم بهتره. خوش موقع رسیدم کتابخونه٫ و این رو هم مدیون نزدیک بودن کتابخونه به خونمون بودم .در واقع همسایه بودن.
بعد از سلام و احوالپرسی و عید مبارکی با مستانه( رییس کتابخونه)٫ و پس از کلی تعارف و تمجید از لباس های همدیگه٫ با هم سفره هفت سین رو آماده کردیم.خیلی خوب شده بود:
ببینید

خداییش با تمام کمبود امکانات ٫خوب از آب در نیومده.
از ماهی گلی هم به دلیل حمایت از حقوق حیوانات انصراف دادیم.
بقیه دوستان هم به موقع رسیدند و هر کسی با خودش و چیز هایی که آورده بود نوروزمون رو مزین تر کرد. برای یادگاری چند تا رو اینجا می نویسم:
پگاه و دوست ایتالیاییش(هر دو اهل ونیز ایتالیا):پستا
تانیا(انگلیسی):کشک و بادمجان(خیلی خوشمزه درست کرده بود.داشتم شاخ در می آوردم از تعجب که این انگلیسیه چطوری کشک بادمجونی به این خوشمزگی درست کرده)
مستانه :سالاد الویه و ماست خیار و ماست و نعناع(همشون محشر بودند)
چند تا از بچه ها هم شیرینی و نان آماده کردند-طاهره و رضا و...
پس من چی: خوب معلومه من هم نصف سفره هفت سین:سیر و سرکه و سیب وآیینه و رومیزی و...
سال تحویل شد. بعضی از اعضای میدل ایست سنتر هم اومدند . سال نو رو به هم تبریک گفتیم و عکس گرفتیم و خوردیم و شادی کردیم.
ساعت یک دعوت داشتم.خونه مونا جون و مامان مهربونش به صرف سبزی پلو و ماهی.با بقیه دوستان.
خواستم برگردم خونه تا کفشم رو عوض کنم که (نفیس)یکی از دوستان گفت من معده درد گرفتم.دلم براش سوخت خواستم کمکش کنم که بهش گفتم: اگه از اتاق به هم ریخته من تعجب نکنی و نخندی
دوات تو خونه منه. بیچاره نفیس .فکر نکنم اتاق به اون وحشتناکی تا حالا دیده بود. با چند تا چایی نعناع و چند قطره عصاره نعناع و بقیه دارو دواهایی که همشون هم یک ربطی به نعناع داشتن٫ ازش پذیرایی کردم و تا اون سرش به نعناع گرم بود یک کم اتاق رو جمع و جور کردم. بهتر شد.
.
.
.
خونه مونا و مامانش مثل همیشه سرشار از لطف و محبت بود. جواد هم با یه دسته گل و یک جعبه شیرینی به ما پیوست .بعد هم آقای عزیزی و دخترش. خلاصه کنم خیلی خیلی خوش گذشت٫ حسابی نوروز و دیده بوسی و تبریک و شادباش و عیدی به پا بود. مامان و بابا و خواهر ها هم در همین حین از مسافرت نوروزی(بندر عباس)تماس گرفتند و نوروز رو به هم تبریک گفتیم. بعد هم خوردن سبزی پلو خوشمزه با ماهی سفید (شمال) و سالمون محشر و کوکو سبزی و شیرینی و...

(این همه که از غذا می نویسم برای آب انداختن دهن شما نیست. برای یادگاری نوشتن والبته ادامه ماجرا به این غذا ها ربط داره...)
دست آخر هم چون قرار بود برامون مهمون بیاد٫ زودتر خداحافظی کردیم و با یک ظرف آش رشته محشر راهی خونه شدیم.
من ماندم و یک خونه به هم ریخته . دست بکار شدم.خونه رو مرتب کردم. مهمان ها هم آمدند و رفتند. و شام هم آش رشته رو خوردیم و با کلی خستگی به رختخواب پناه بردم...
هنوز نخوابیده بودم که:
اول با درد پا شروع شد. شدید بود و خوابم نمی برد. بعد با دست درد شدید تر و آخر سر با معده دردی که تا بحال در تمام زندگی ام نکشیده بودم. از ساعت ده تا چهار صبح درد کشیدم .جواد خان هم که از خستگی بیهوش شده بود هر یکی دو ساعت از ناله های من بیچاره بیدار می شد و بعد از ابراز کمی همدردی و نصیحت دوباره به خواب می رفت. هیچ چیز اثر نداشت نه نبات و نه شربت معده و نه...
نزدیک ساعت ۵ صبح بود که با استفراغ های مکرر از سوزش معده کمی کاسته شد و بعدش از فرط خستگی و سر درد٫ نفهمیدم که چطور با اون همه درد به خواب رفتم. تنها جمله ای که به یاد دارم این بود که به جواد توصیه کردم که تحت هیچ شرایطی من رو از خواب بیدار نکنه. اون بنده خدا هم که از من خسته تر! خوشبختانه تا صبح خوابید.
صبح ساعت ۱۰ از خواب بیدار شدم .هنوز دستهام درد می کرد و سرم .که ناگهان جواد خان با دیدن من با تعجب ازم پرسید که چشمت چی شده؟ چشم راستم پر خون بود و زیر پوست صورتم مویرگ ها پاره شده بودند و اطراف حدقه چشم هام بنفش شده بود. می دونستم که چیزی نیست و به زودی خوب میشم ولی برای احتیاط از سلامتی فسقلی که در شکم داشتم به بیمارستان رفتیم و پس از کلی معاینه و آزمایش با شنیدن خبر اینکه بچه سالم هست و من هم زودتر خوب میشم به خونه برگشتیم
استراحت کردم و بهتر شدم. (البته تا امروز هنوز خون داخل چشمم برطرف نشده ولی داره کمتر میشه)
...
نوروز خوبی بود ...نه..
به من که خیلی خوش گذشت. مطمئن هستم که دیگه ماست خیار و کشک و بادمجان و سبزی پلو با ماهی و کوکو سبزی و آش رشته رو با هم تو یک روز نمی خورم.
راستی ...
امسال اولین سالی بود که تمام عیدی ها گیر فسقلی من اومد. دوستان براش لباس سرهمی و جوراب و پتو عیدی دادن. کلی ذوق کردم. آخه خیلی خوشکلن.
(بی صبرانه منتظر نوروز بعدی هستم با کلی هدیه های نوزاد). ولی گیر خودم چیزی نیومد.
در آخر
.
.
.
سال نو همه شما هم مبارک
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388 ساعت 19:53 توسط زری
|