تبليغاتX
حس خوب
خاطرات روزانه


حس خوب







باورم نمی شه که در کمتر از پنج هفته دیگه یه بچه کوچولوی قرمز رنگ رو می ذارن توی بغلم و میگن :حالا نوبت اینه که بهش شیر بدی.

این روز ها سرم خیلی شلوغه. کوچولوی من بزرگ شده و به زودی دنیا میاد ولی هنوز نصف چیز های مورد نیاز رو هم نخریدم. تخت و لحاف و وسایل خواب و همچنین وسایل حمام و حوله و ... .فقط چند دست لباس و کمی لوازم بهداشتی اش رو خریدم و البته یک کالسکه و یک تشک بازی. دماسنج دیجیتال هم سفارش دادم .هفته دیگه می رسه.

 سه ٬ چهار هفته پیش خیلی حالم بد بود. عصبی و نگران . همش از روزی شروع شد که برای رای دادن بار سفر رو بستیم و با کلی سختی رفتیم لندن. جلوی سفارت توی یک صف طولانی ایستادیم و شور و شوق مردم برای تغییر دولت آینده رو دیدیم. ولی وقتی خرد و خسته به خانه رسیدیم با اعلام عجیب نتایج آرای لندن رو دیدیم که از اکثریت آرای احمدی نژاد اون هم در لندن خبر می داد و بقیه ماجرا ها...

وای... که چندین بار به حد انفجار رسیدم. الان هم نگران حال دوستانی هستم که در زندان به اتهام های واهی گرفتارند. از خدا می خوام که زودتر آزاد بشن و به زندگی و درسشون برسن.

با این اوضای خراب خارجی هم که امید به ویزا گرفتن مادر و خواهرم  کم شده . باید تلاش کنم که اونها زودتر بتونن بیان.

هوا خیلی گرم شده. هفته پیش اونقدر گرم بود که همه کلافه شده بودند. امیدوارم زودتر خنک تر بشه.

دعا کنید زودتر بتونم این برس پلن رو بنویسم و بقیه کار ها رو انجام بدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388 ساعت 15:0  توسط زری  |