دو هفته دیگه به زمان تولد نوزاد من مونده. ذوق دارم. بعضی شب ها خواب می بینم که یک دختر کوچولوی خیلی خوشکل داره به سمت من می دوه. به هر حال منتظرم.
دیروز با دابسون ها برنامه دیدن از بخش زایمان بیمارستان جان رادکلیف رو داشتم. اتاق زایمان خیلی جالب بود . مخصوصا وقتی چشمم به یک پنکه و رادیو ظبط افتاد جالب تر هم شد. یادم به خاطره مامان خودم افتاد که وقتی می خواسته من رو در آخرین شب سرد و طولانی پاییز به دنیا بیاره از شدت سرما لرز کرده بوده و من هم در آخرین ساعاتی که در شکم مامان بودم سرما خوردم و و همراه با اولین گریه های عمرم عطسه هم می کردم. آخه در اون وقت به خاطر شرایط جنگ و یا هرچیز دیگه ٬ به جز یک بخاری نفتی چیز دیگری در سالن زایمان یکی از معروفترین بیمارستان های شیراز وجود نداشته. بگذریم... شرلی به من پیشنهاد کرد که موزیک مورد علاقه ام رو هم با خودم بیارم و در هنگام زایمان گوش کنم و لذت ببرم. (یه کمی خنده داره ! )
مایک هم پیشنهاد کرد که از روش اپیجورال برای کاهش درد استفاده کنم. احتمال می دم این دابسون ها قبلش با هم هماهنگ کرده بودند که روش کاملا بی درد اپیدورال رو با نوای موسیقی به هنگام زایمان پیشنهاد کنند تا من یک زایمان مطبوع٬ لذت یخش و رویایی داشته باشم. تصور کنید: شبیه اینکه در یکی از سواحل زیبا و آرام ٬رو به دریا و زیر دخت نخلی دراز بکشم و از آرامش لذت ببرم و یکدفعه یکی بیاد و یک بچه آماده و شسته رفته بذاره توی بغلم... !. بد هم نگفتند. ولی برای من از همه این ها گذشته بازی با جیم بال در هنگام زایمان خیلی جالب بود. آخه کی فکرش رو می کنه که در اون هنگام که شدید ترین درد رو داره تجربه می کنه بره توپ بازی.
به هر حال در اختیار داشتن یک اتاق زایمان اختصاصی خودش هم نعمتی هست که احتمالا در بیشتر بیمارستان های ایران کمیاب و یا نایاب هست. در این کشور حضور بستگان در این اتاق آزاد هست و بیشتر تصور می کنم که اگر در ایران هم همچین شکلی از زایمان وجود داشت دیگه هیچ فرقی نداشت که توی پذیرایی خونه بچه به دنیا بیاد یا توی اتاق زایمان .
خرید های اساسی بچه تموم شده. همین الان هم بسته رختخواب و ملافه و ... هم توسط پست اومد.
به خاطر شیوع آنفولانزای خوکی زنان باردار در این کشور از حضور در مکان های عمومی منع شده اند و این بدین معنا است که بنده حق رفتن به فروشگاه رو ندارم و در نتیجه بهترین فصل حراج و فرصت طلایی خرید لوازم بچه رو نتونم استفاده کنم. تمام وقت پشت این لپتاب بشینم و خرید ها رو به صورت آنلاین انجام بدهم. (خوشبختانه که سرعت اینترنت و امکانات خرید آنلاین اونقدر خوب هست که لذت توی فروشگاه رفتن رو از سر دور کنه.)
از دو پروژه ای که روشون کار می کردم ٬ دیجیتال کردن عکس های کشور عمان تموم شده ولی تجدید کاتالوگ کردن مجله های کتابخونه هنوز مونده. امیدوارم این هم تموم بشه و من راحت به مرتب کردن کار های خونه برسم.
منتظرم تا این جواد خان یه وقت آزاد پیدا کنه و به من در چیدمان اتاق بچه کمک کنه. مامان و خواهر هم فعلا در انتظار ویزا به سر می برند تا بتونن جدید ترین عضو خانواده رو ببینن.
+
نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388 ساعت 9:58 توسط زری
|