<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>حس خوب</title>
<link>http://hessekhob.blogfa.com/</link>
<description>خاطرات روزانه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 Sep 2009 15:53:34 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>برترین حس های خوب من با فرزندم</title>
<link>http://hessekhob.blogfa.com/post-178.aspx</link>
<description>۱- روزی که ناباورانه به اتاق آمدم و خبر باردار بودنم را به جواد خان دادم (واکنش جواد خان هم جالب  بود)٬ به گمانم روز های اول سال ۲۰۰۹ میلادی بود
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- دقیقا روز پس از تعطیلات کریسمس که به مرکز بهداشت رفتم و خبر باردار بودنم را با پزشک در میان گذاشتم . واکنش پزشک هم جالب بود. همان روز در حالی که برف می بارید برای ثبت نام با بیمارستان جان رادکلیف آکسفورد با شور و هیجان زیاد سوار تاکسی شدم و به مرکز زنان بیمارستان رفتم و در طبقه پنجم عاقبت نام من ثبت شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- یک هفته بعد زمانی که اولین بار صدای قلب فرزندم  را در وجود خودم شنیدم٬ حس عجیبی است شور و شعف  بسیار با قطرات اشک همراه شد. آنروز ماما سن جنین من را ۱۴ هفته اعلام کرد اما برای تعیین سن قطعی من را به مرکز سونوگرافی بیمارستان ارجاع داد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴- دیدن فرزندم به صورت سیاه و سفید روی صفحه مانیتور . باز هم قلبم از شعف و مهر مادری پر شد. سن فرزند کمتر بود و تاریخ زایمان را ۱۶ آگوست اعلام کردند. من با قطعه عکس سونوگرافی که به من داده شد روزها ذوق می کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵-شنیدن صدای قلب عزیزم تنها عامل روز شماری من برای رفتن به مرکز بهداشت و ملاقات با ماما بود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۶- روزی که برای سونوگرافی تعیین وضعیت جسمی جنین باز هم به مرکز سونوگرافی بیمارستان جان رادکلیف رفتتم. همه چیز خوب بود .دیدن حفره های قلب٬ نیمکره های مغز٬نخاع و ستون فقرات و دست و پاهای فرزندم  همراه با انگشتان کوچکش روی صفحه مانیتور را هرگز فراموش نخواهم کرد. آن روز خبر دختر بودن فرزندم را با شوق فراوان به پدرش تلفنی اعلام کردم.پدر هم با سوغاتی چند تا اسم دختر از اگزتر برگشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۷- پس از روز ها منتظر ماندن برای حس کردن تکان های جنین ٬ عاقبت در آخرین شب هفته بیست و چهارم ٬هنگامی که روی دست راستم دراز کشیده بودم یک ضربه کوچک را حس کردم که به دنبال آن  من که خوشحال از تکان فرزندم بودم تا نیمه های شب  در انتظار دومین ضربه  بیدار ماندم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۸- از آن پس هر تکان عزیزکم برای من  شور و امید را به ارمغان می آورد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۹- اوایل هفت ماهگی بود. روز گرمی که هیچ حسی از فرزندم را نداشتم .با کلی ترس و  استرس و دعا و نذر و نیاز باز هم به مرکز زنان بیمارستان رفتم. در اتاق معاینات پیش از زایمان بود که  متوجه ضربات و تکان ها ی جنین شدم. از خوشحالی سالم بودن فرزندم خدا را بسیار سپاس گفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۰- بعد از آن روز ها و روز ها گذشت و من  مشغول به خرید و تهیه وسایل نوزاد بودم و روز های گرم اواخر بهار و اوایل تابستان را می گذراندم.هر بار ضربات  دست و پای عزیزم و شنیدن صدای قلب جنین و اطلاع از سلامتی آن بود که مرا به کشیدن بارم تشویق میکرد. روز های آخر که آنقدر منتظر دیدن فرزندم بودم که دلم می خواست زود تر از موعود دنیا بیاد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۱- بالا خره روز یکشنبه ۱۶ آگوست فرا رسید .صبح طبق معمول در تخت دراز کشیده بودم که ناگاه متوجه شدم که کیسه آب پاره شد. سراسیمه جواد را بیدار کردم و خبر فرارسیدن زمان تولد نوزاد را به او دادم. بعد از تماس با بخش زایمان و خوردن صبحانه ٬ همراه با وسایل از پیش تعیین شده به بیمارستان رفتم. به دلیل اینکه درد و انقباض رحمی نداشتم از من خواسته شد که به خانه برگردم که با مخالفت من و همسرم مواجه شدند.ناگزیر تختی را در طبقه پنجم خالی کردند و به من اختصاص دادند. حدود دوازده ظهر بود که انقباضات و درد ها شروع شد . وحشتناک بود اما شیرین از اینکه می دانستی پس از این درد های شدید شادی تولد نوزادی را که ماهها در انتظارش بودی خواهی چشید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس از ماساژ و آروما تراپی و هگامی که نیمی از دهانه رحم باز شد ٬ این اپیجورال بود که به دادم رسید. راحت شدم از آن همه درد مخوف. مشکل آنجا بود که بچه به بد ترین حالت چرخیده بود و دنیا نمی امد و دوم اینکه دهانه رحم دیگر باز نمی شد.احتمال عفونت برای نوزاد هم وجود داشت چراکه کیسه آب پاره شده بود و نشانه هایی از موکونیم هم در آب دیده می شد.از ساعت دو نیم شب گرفتن آزمایش خون از سر فرزند نازنینم در حالتی که هنوز در رحم بود شروع شد و هر یک و نیم ساعت تکرار می شد تا اینکه مرا برای عمل سزارین آماده کردند (نوزاد به هیچ وجه قادر به دنیا آمدن نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۲- بالاخره پس از گذشت بیست و چهار ساعت٬ ساعت هشت و سی و سه دقیقه روز دوشنبه وپس از یک زایمان سخت و طاقت فرسا و در کمال ناباوری پسرم را دیدم. اتاق عمل پر از خنده های پزشکان و ماما ها و .. بود که به پسر شدن دخترم  می خندیدند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونید پسر کوچولوم چقدر نازه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 15:53:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hessekhob&amp;postid=178</comments>
<dc:creator>hessekhob</dc:creator>
<guid>http://hessekhob.blogfa.com/post-178.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هفته سی و نهم</title>
<link>http://hessekhob.blogfa.com/post-177.aspx</link>
<description>یک هفته دیگه تا تاریخ پیش بینی شده تولد نوزاد باقی مونده. همه چیز آماده و مهیاست. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو شب پیش جواد پدر کمک کرد تا اتاق دختر گلم هم مرتب بشه. مامان به سفارت بریتانیا رفته و مدارکش رو تحویل داده ٬ گر چه با این تاریخی که سفارت بهش اعلام کرده فکر نکنم به زایمان من برسه. خاله سارا هم که به علت انتخاب رشته و بقیه کار های دانشگاه از اومدن منصرف شده ولی حتما در ماههای آینده برای دیدن کوچولوی من تصمیم داره که بیاد. کار های کتابخانه و آرشیو تمام شده و الان یک هفته است که توی خونه هستم و به علت شیوع آنفولانزای خوکی بیرون نرفتم. دختر خواهر دوست جونم هم که قرار بود دیروز دنیا بیاد امروز یازدهمین روز تولدش رو گذرونده ولی مثل اینکه دخترک من خیلی عجول نیست و دلش می خواد خوش قول باشه.امید وارم که خونسرد هم نباشه و تصمیم نگیره که دیر تر دنیا بیاد چون من دیگه دلم برای دیدنش یک ذره شده و صبرم داره تموم میشه. چند تا عکس از وسایلش گرفتم که می ذارم اینجایادگاری بمونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  تشک بازی  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i31.tinypic.com/2meuao8.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; تخت خواب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i27.tinypic.com/w0terl.jpg&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کمد لباس و وسایل دیگه      &lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i30.tinypic.com/14ctawh.jpg&quot;&gt;            &lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i26.tinypic.com/23w2phx.jpg&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Aug 2009 10:45:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hessekhob&amp;postid=177</comments>
<dc:creator>hessekhob</dc:creator>
<guid>http://hessekhob.blogfa.com/post-177.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فقط دو هفته</title>
<link>http://hessekhob.blogfa.com/post-176.aspx</link>
<description>دو هفته دیگه به زمان تولد نوزاد من مونده. ذوق دارم. بعضی شب ها خواب می بینم که یک دختر کوچولوی خیلی خوشکل داره به سمت من می دوه. به هر حال منتظرم.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز با دابسون ها برنامه دیدن از بخش زایمان بیمارستان جان رادکلیف رو داشتم. اتاق زایمان خیلی جالب بود . مخصوصا وقتی چشمم به یک پنکه و رادیو ظبط افتاد جالب تر هم شد. یادم به خاطره مامان خودم افتاد که وقتی می خواسته من رو در آخرین شب سرد و طولانی پاییز به دنیا بیاره از شدت سرما لرز کرده بوده و من هم در آخرین ساعاتی که در شکم مامان بودم سرما خوردم و و همراه با اولین گریه های عمرم عطسه هم می کردم. آخه در اون وقت به خاطر شرایط جنگ و یا هرچیز دیگه ٬ به جز یک بخاری نفتی چیز دیگری در سالن زایمان یکی از معروفترین بیمارستان های شیراز وجود نداشته. بگذریم...  شرلی به من پیشنهاد کرد که موزیک مورد علاقه ام رو هم با خودم بیارم و در هنگام زایمان گوش کنم و لذت ببرم. (یه کمی خنده داره  ! )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مایک هم پیشنهاد کرد که از روش اپیجورال برای کاهش درد استفاده کنم. احتمال می دم این دابسون ها قبلش با هم هماهنگ کرده بودند که روش کاملا بی درد اپیدورال رو با نوای موسیقی به هنگام زایمان پیشنهاد کنند تا من یک زایمان مطبوع٬ لذت یخش و رویایی  داشته باشم. تصور کنید: شبیه اینکه در یکی از سواحل زیبا و آرام ٬رو به دریا و زیر دخت نخلی دراز بکشم و از آرامش لذت ببرم و یکدفعه یکی بیاد و یک بچه آماده و شسته رفته بذاره توی بغلم... !. بد هم نگفتند. ولی برای من از همه این ها گذشته بازی با جیم بال در هنگام زایمان خیلی جالب بود. آخه کی فکرش رو می کنه که در اون هنگام که شدید ترین درد رو داره تجربه می کنه بره توپ بازی. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال در اختیار داشتن یک اتاق زایمان اختصاصی خودش هم نعمتی هست که احتمالا در بیشتر بیمارستان های ایران کمیاب و یا نایاب هست. در این کشور حضور بستگان در این اتاق آزاد هست و بیشتر تصور می کنم که اگر در ایران هم همچین شکلی از زایمان وجود داشت دیگه هیچ فرقی نداشت که توی پذیرایی خونه بچه به دنیا بیاد یا توی اتاق زایمان .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خرید های اساسی بچه تموم شده. همین الان هم بسته رختخواب و ملافه و ... هم توسط پست اومد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خاطر شیوع آنفولانزای خوکی زنان باردار در این کشور از حضور در مکان های عمومی منع شده اند و این بدین معنا است که بنده حق رفتن به فروشگاه رو ندارم و در نتیجه بهترین فصل حراج و فرصت طلایی خرید لوازم بچه رو نتونم استفاده کنم. تمام وقت پشت این لپتاب بشینم و خرید ها رو به صورت آنلاین انجام بدهم. (خوشبختانه که سرعت اینترنت و امکانات خرید آنلاین اونقدر خوب هست که لذت توی فروشگاه رفتن رو از سر دور کنه.)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از دو پروژه ای که روشون کار می کردم ٬ دیجیتال کردن عکس های کشور عمان تموم شده ولی تجدید کاتالوگ کردن مجله های کتابخونه هنوز مونده. امیدوارم این هم تموم بشه و من راحت به مرتب کردن کار های خونه برسم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منتظرم تا این جواد خان یه وقت آزاد پیدا کنه و به من در چیدمان اتاق بچه کمک کنه. مامان و خواهر هم  فعلا در انتظار ویزا به سر می برند تا بتونن جدید ترین عضو خانواده رو ببینن.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 31 Jul 2009 09:57:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hessekhob&amp;postid=176</comments>
<dc:creator>hessekhob</dc:creator>
<guid>http://hessekhob.blogfa.com/post-176.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بزرگ شده</title>
<link>http://hessekhob.blogfa.com/post-175.aspx</link>
<description>باورم نمی شه که در کمتر از پنج هفته دیگه یه بچه کوچولوی قرمز رنگ رو می ذارن توی بغلم و میگن :حالا نوبت اینه که بهش شیر بدی. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روز ها سرم خیلی شلوغه. کوچولوی من بزرگ شده و به زودی دنیا میاد ولی هنوز نصف چیز های مورد نیاز رو هم نخریدم. تخت و لحاف و وسایل خواب و همچنین وسایل حمام و حوله و ... .فقط چند دست لباس و کمی لوازم بهداشتی اش رو خریدم و البته یک کالسکه و یک تشک بازی. دماسنج دیجیتال هم سفارش دادم .هفته دیگه می رسه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; سه ٬ چهار هفته پیش خیلی حالم بد بود. عصبی و نگران . همش از روزی شروع شد که برای رای دادن بار سفر رو بستیم و با کلی سختی رفتیم لندن. جلوی سفارت توی یک صف طولانی ایستادیم و شور و شوق مردم برای تغییر دولت آینده رو دیدیم. ولی وقتی خرد و خسته به خانه رسیدیم با اعلام عجیب نتایج آرای لندن رو دیدیم که از اکثریت آرای احمدی نژاد اون هم در لندن خبر می داد و بقیه ماجرا ها...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای... که چندین بار به حد انفجار رسیدم. الان هم نگران حال دوستانی هستم که در زندان به اتهام های واهی گرفتارند. از خدا می خوام که زودتر آزاد بشن و به زندگی و درسشون برسن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با این اوضای خراب خارجی هم که امید به ویزا گرفتن مادر و خواهرم  کم شده . باید تلاش کنم که اونها زودتر بتونن بیان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هوا خیلی گرم شده. هفته پیش اونقدر گرم بود که همه کلافه شده بودند. امیدوارم زودتر خنک تر بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دعا کنید زودتر بتونم این برس پلن رو بنویسم و بقیه کار ها رو انجام بدم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 08 Jul 2009 14:59:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hessekhob&amp;postid=175</comments>
<dc:creator>hessekhob</dc:creator>
<guid>http://hessekhob.blogfa.com/post-175.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hessekhob.blogfa.com/post-174.aspx</link>
<description>روزهای گذشته مثل هم می گذشتند.تنها چند مورد قابل ذکر موجود بود: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱- با عده ای از دوستان به اجرای موسیقی سنتی ایران که توسط گروه صفا برگزار شد رفتیم.بسیار زیبا بود .نوای سنتور و تنبک و نی و دف وقتی که باهم ادغام می شدند و غزل های خواجه حافظ شیرازی هم که اونها رو تزیین می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i39.tinypic.com/wswtft.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲-قرار شده که اول ماه جون نقل مکان کنیم.به هر حال یک اتاق کوچولو جای کافی برای یک نی نی خوشکل بلا رو نداره. مکان جدید یکی از آپارتمانهای دانشگاه آکسفورد هست که به مدت دوسال در اجاره ما قرار می گیره.کوچک اما خصوصی.مسیر رفت و آمدش هم بسیار زیبا و دلنشینه. کنار رودخانه تیمز و دشت سرسبز بسیار زیبایی قرار داره که صدای پرندگان آواز خوانش دل من رو همون اول برد.خونه رو نمی دیدم  هم با این طبیعت زیبای اطرافش حاضر بودم چشم بسته قبول کنم. فقط  پنجره های واحد ما رو به اون دشت زیبا نیست.در عوض می تونیم از آمد و شد قطار های رنگارنگ روی ریل های آهنی حسابی لذت ببریم.(امیدوارم که قطار هاش سرو صدای کمی داشته باشند تا مانع از شنیدن چهچه بلبلان و پرندگان نباشند.) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- هفته پیش از تندیس (سردیس) شاعر یزرگ ایرانی ٫ فردوسی٫ در کالج وادام رو نمایی شد. جناب جواد خان و تنی چند  از اساتید و خانم مجسمه ساز و جناب سفیر ایران در بریتانیا هم حضور داشتند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴-نی نی کوچولو ی من هم داره یواش یواش بزرگ میشه . امروز دست و پا زدن هاش توی اون جای کوچولوش حسابی من رو شوکه کرد. خیلی محکمتر از قبل تکون می خوره. با وجود اینکه فکر کردم دیگه معده و لوزالمعده و ... برام باقی نذاشته ولی باز هم هر لحظه منتظر حرکت بعدیش هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست جون ها می گن که قیافه ام شبیه مامان ها شده. (مامان شدم دیگه)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴- آب و هوای این جزیره هم دیگه داره حال من رو میگیره. اواخر اردیبهشت هست ولی انگار نه انگار که باید هوا یه کمی آفتابی باشه. یا سرده یا باد میاد و یا بارون .گاهی هم هر سه تا با هم. دیدن رنگ آفتاب محدود شده با گهگاهی که ابر ها از هم پاره بشوند و چند لحظه ای نور مستقیم خورشید به زمین برسه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵- پروژه جذاب و نفس گیر عکس های عمان در مراحل آخر خودش قرار داره و احتمالا یک ماه بعد دوباره من بیکار میشم. واقعا عکس های جالبی هستند. من که خیلی علاقه مند شدم که کشور عمان رو از نزدیک ببینم. ضمنا به خداوند روزی رسان هم اعتقاد دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۶ - سالگرد تولد خواهر های گلم هم دو روز پیش بود و من باز هم مجبورم که از راه دور بهشون تبریک بگم.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 18 May 2009 22:54:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hessekhob&amp;postid=174</comments>
<dc:creator>hessekhob</dc:creator>
<guid>http://hessekhob.blogfa.com/post-174.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جشن صدمین سالگرد تولد</title>
<link>http://hessekhob.blogfa.com/post-173.aspx</link>
<description>دیروز به اتفاق جواد خان به یک جشن تولد صد سالگی دعوت شدیم. تعجب هم داره! خود من هم با شنیدن دعوت شدن به جشن تولد دوستمان جو مارتین از تعجب دهانم باز موند.به تخته زدم و به جواد خان گفتم:ماشاءالله به جو اصلا نمیاد که صد سالش باشه. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وارد حیاط خانه شدیم .حیاط با بادکنک های رنگی تزیین شده بود .با ورود به هال متوجه شدیم که ماجرای یکصدمین سالگرد تولد این است:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تولد ۷۵سالگی جو مارتین + تولد ۲۵ سالگی نوه اش=جشن تولد ۱۰۰ سالگی هردو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب معلومه که همه رقم مهمان رو هم اونجا دیدیم.از نوجوان و جوان تا سالخوردگان.و از چندین ملیت متفاوت از آسیای جنوب شرقی تا خاور میانه و آفریقا و ...آمریکا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمایشگاهی هم به پا بود : از جشن تولد دو سالگی جو مارتین تا زمان دانشگاه و ازدواجش و حتی فرزندانش در زمان کودکی عکس ها یی همراه با توضیحاتشون موجود بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در باغ کوچکی که پشت خانه کوچک ولی جالب جو وجود داشت برای سرگرمی مهمانان بازیهایی هم تدارک دیده شده بود.تنیس روی میز ٫ بیلیارد٫شطرنج و...  . اطراف هر بازی عده ای سرگرم شده بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کیک تولد هم جالب بود.کیک های کوچکی مثل کیک یزدی خودمان که درون یک سینی قرار داده شده بود و در کنارش ظرفی از خامه و ظرف دیگری حاوی توت فرنگی.هر مهمان به تناسب رژیم غذایی که می پسندید از خودش پذیرایی می کرد.معلومه که من هم یک کیک رو برداشتم و بعدش کمی خامه خوشمزه را٫ روش گذاشتم و سپس با توت فرنگی خوردم.به هر حال ابتکار جالبی هست (مخصوصا برای ایرانیان که متاسفانه آمار ها نشون می دهند که ۴۰ درصدشون دچار چاقی شده اند)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دست آخر هم با یک شام ساده (برنج و مخلوطی از سبزیجات+ فلفل)پذیرایی شدیم.البته دفتر مهمانان رو هم امضا کردیم(به صورت الکترونیکی)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما در این هفته دو بار به طور کامل عمق سادگی رو در زندگی خانواده های انگلیسی (قطعا مردم عامه جامعه و نه ثروتمندان) درک کردم. زندگی ساده و به دور از هرگونه تجمل گرائی. چیزی که موارد نمونه اش در ایران قطعا به طور نادر یافت میشه. و به فکر فرو رفتم. خیلی زیاد. زیبایی سادگی در پذیرایی و برخورد با مهمانان و لذت بردن هر دو طرف از مهمانی و در نتیجه پیوند محکم دوستی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Apr 2009 17:47:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hessekhob&amp;postid=173</comments>
<dc:creator>hessekhob</dc:creator>
<guid>http://hessekhob.blogfa.com/post-173.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من و پرنده آواز خوان</title>
<link>http://hessekhob.blogfa.com/post-172.aspx</link>
<description>تو آشپز خانه بودم. می خواستم آش رشته درست کنم. همش صدای چند تا پرنده که آوازخواندنشان تازه گل کرده بود توی گوشم بود .دوستشون دارم.هم پرنده ها رو و هم آواز زیباشون رو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب .معلومه که دوربین فیلم برداری رو برداشتم و نزدیک یک ساعت کنار پنجره نشستم تا تصویر زیبا و صدای دل انگیزی رو که می شنوم ضبط کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نتیجه:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تصویر ضبط شد و تنها فیلم باقی مونده دوربین تموم. اینجا هم که نمیشه فیلم خرید.باید فکر یک فیلم دوربین دیگه باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ضمنا .از یک پروانه خیلی خیلی زیبا هم عکس گرفتم. بیچاره پشت شیشه پنجره آشپز خونه گیر افتاده بود.جواد خان مثل همیشه منجی شد و نجاتش داد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Apr 2009 21:41:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hessekhob&amp;postid=172</comments>
<dc:creator>hessekhob</dc:creator>
<guid>http://hessekhob.blogfa.com/post-172.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بریتیش میوزیم یا محل اموال مسروقه ملت ها</title>
<link>http://hessekhob.blogfa.com/post-171.aspx</link>
<description>دیروز عصر به همراه دوستان برای دیدن نمایشگاه شاه عباس به موزه بریتانیا(بریتیش میوزیم) لندن رفتیم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمایشگاه جالبی ترتیب داده بودند به خصوص برای انگلیسی ها جالب بود.نمونه هایی از فرش های زرباف و ٫ارچه های ابریشمی و همچنین چینی و سفال و متون و کتابهایی از دوران صفوی زینت بخش نمایشگاه بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی برای من خود بریتیش میوزیم جالب تر بود.ابتدا با دیدن پایه یکی از ستون های تخت جمشید در گوشه ای از موزه شوکه شدم .ولی مثل اینکه از ما ایرانیها کمتر از بقیه ملت ها دزده بودند. اموال باستانی و قابل توجه مصری ها مخصوصا دوران فراعنه و یا دیدن نمای ساختمان معروف شهر آتن و حتی ستون های شهر آشوریان .همه و همه اصل و در یک محل دیگه برای این انگلیسی ها آبرویی باقی نمی گذاشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه اسنادی بود از دزدی های نسل های قبلی انگلیسی های امروزی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;موزه بریتانیا- مجسمه های دروازه شهر آشور&quot; hspace=0 src=&quot;http://i41.tinypic.com/1624ikn.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;موزه بریتانیا-جهان پهلوان تختی&quot; hspace=0 src=&quot;http://i40.tinypic.com/2vjy682.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;موزه بریتانیا-مجسمه فرعون مصر&quot; hspace=0 src=&quot;http://i43.tinypic.com/2s81mib.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;موزه بریتانیا-÷ایه ستون تخت جمشید- سالن صد ستون.&quot; hspace=0 src=&quot;http://i41.tinypic.com/2ppewe9.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به طعنه به یکی از دوستان انگلیسی گفتم:شما دیگه چیزی هم تو مصر و آتن باقی گذاشتید؟ که اون هم در جواب گفت:نه.چیز ارزشمند دیگه ای باقی نمونده.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 04 Apr 2009 14:41:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hessekhob&amp;postid=171</comments>
<dc:creator>hessekhob</dc:creator>
<guid>http://hessekhob.blogfa.com/post-171.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوروز 1388 بر من چه گذشت</title>
<link>http://hessekhob.blogfa.com/post-170.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;fbahar 88&quot; hspace=0 src=&quot;http://i43.tinypic.com/1zcz6th.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بار دیگر بهار از راه رسید. چند روزی آب و هوای آکسفورد هم به مهمانی بهار آمدند و خورشید تابان و هوای بهاری به زیباتر شدن شکوفه های درختان کمک کردند. همه چیز زیبا و بهاری بود. نوروز رو به همه دوستان و آشنایان تبریک می گم و برای همه سال خوب و پر برکتی را آرزو مندم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اما روز جمعه٫ ۳۰ اسفند را این جور سپری کردم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح ساعت ۴ صبح از خواب بیدار شدم. نه از زرنگی و شوق و ذوق٫ نخیر٫ چون جناب شوهر مسافر لندن بودند و صبح سحر با صدای ساعت و سشوار و دنبال لباس گشتن تو کمد و ... خواب رو از سر آدم می بردند. ساعت ۶ بعد از اینکه جواد خان تشریف بردند من هم به رختخواب گرم و نرمم پناه بردم تا در آرامش ساعتی بخوابم. ولی زهی خیال محال. از ذوق و شوق نوروز و تحویل سال و  چگونگی سال جدید و... خواب به چشمم نیومد. با صدای ساعت که خبر از  زمان بیدار شدن می داد با زور از سر جام بلند شدم و چون می بایست ساعت ۹ و نیم کتابخانه می بودم به کار هام پرداختم. ساعت نه و بیست دقیقه بود که از حمام برگشتم و مستقیم سر کمد رفتم تا لباسی رو که شب قبل در نظر گرفته بودم رو بپوشم. ولی لباس تو کمد نبود. به نظرم اومد که شاید تو جامه دان باشه .با عجله ای که داشتم جامه دان ها رو هم گشتم ولی اوجا هم نبود .فقط چهار دقیقه وقت داشتم. تازه یادم اومد یک سری از لباس هایی رو که کم مصرف بودند و توی یه جامه دان دیگه روی کمد گذاشتم . حالا مونده بودم با این وضعیت  بارداری چطور اون رو از سر کمد بیارم. به هر حال با کمک یه صندلی خودم رو به سر کمد رسوندم.با زور درب جامه دان رو باز کردم و با دستم لباس ها رو لمس کردم تا لباس مورد نظر پیدا شد. به علت بلند بودن کمد نمی تونستم توی جامه دان رو ببینم. دو دقیقه مونده به نه و نیم .سریع لباس رو پوشیدم .خوشبختانه لباس به علت جنسی که داشت اصلا چروک نشده بود. ساعت نه و نیم بود که تازه یادم اومد باید کفش نو هم بپوشم. پس گشتم دنبال کفشی که یک سال و چهار ماه پیش  با خودم از ایران آورده بودم. با بدبختی اون رو هم پیدا کردم. راهی شدم و پشت سرم هم نگاه نکردم چون اتاق اینقدر بهم ریخته شده بود که نمی شد توش راه بری. انواع و اقسام لباس ها رو تخت .وسایل زیر تخت رو برای پیدا کردن کفش ریخته بودم کف اتاق و مصیبتی بود که ننویسم بهتره. خوش موقع رسیدم کتابخونه٫ و این رو هم مدیون نزدیک بودن کتابخونه به خونمون بودم .در واقع همسایه بودن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از سلام و احوالپرسی و عید مبارکی با مستانه( رییس کتابخونه)٫ و پس از کلی تعارف و تمجید از لباس های همدیگه٫ با هم سفره هفت سین رو آماده کردیم.خیلی خوب شده بود:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببینید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i42.tinypic.com/qz3wpi.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خداییش با تمام کمبود امکانات ٫خوب از آب در نیومده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از ماهی گلی هم به دلیل حمایت از حقوق حیوانات انصراف دادیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بقیه دوستان هم به موقع رسیدند و هر کسی با خودش و چیز هایی که آورده بود نوروزمون رو مزین تر کرد. برای یادگاری چند تا رو اینجا می نویسم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پگاه و دوست ایتالیاییش(هر دو اهل ونیز ایتالیا):پستا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تانیا(انگلیسی):کشک و بادمجان(خیلی خوشمزه درست کرده بود.داشتم شاخ در می آوردم از تعجب که این انگلیسیه چطوری کشک بادمجونی به این خوشمزگی درست کرده)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مستانه :سالاد الویه و ماست خیار و ماست و نعناع(همشون محشر بودند)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند تا از بچه ها هم شیرینی و نان آماده کردند-طاهره و رضا و...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس من چی: خوب معلومه من هم نصف سفره هفت سین:سیر و سرکه و سیب وآیینه و رومیزی و...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سال تحویل شد. بعضی از اعضای میدل ایست سنتر هم اومدند . سال نو رو به هم تبریک گفتیم و عکس گرفتیم و خوردیم و شادی کردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت یک دعوت داشتم.خونه مونا جون و مامان مهربونش به صرف سبزی پلو و ماهی.با بقیه دوستان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواستم برگردم خونه تا کفشم رو عوض کنم که (نفیس)یکی از دوستان گفت من معده درد گرفتم.دلم براش سوخت خواستم کمکش کنم که بهش گفتم: اگه از اتاق به هم ریخته من تعجب نکنی و نخندی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوات تو خونه منه. بیچاره نفیس .فکر نکنم اتاق به اون وحشتناکی تا حالا دیده بود. با چند تا چایی نعناع و چند قطره عصاره نعناع و بقیه دارو دواهایی که همشون هم یک ربطی به نعناع داشتن٫ ازش پذیرایی کردم و تا اون سرش به نعناع گرم بود یک کم اتاق رو جمع و جور کردم. بهتر شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خونه مونا و مامانش مثل همیشه سرشار از لطف و محبت بود. جواد هم با یه دسته گل و یک جعبه شیرینی به ما پیوست .بعد هم آقای عزیزی و دخترش. خلاصه کنم خیلی خیلی خوش گذشت٫ حسابی نوروز و دیده بوسی و تبریک و شادباش و عیدی به پا بود. مامان و بابا و خواهر ها هم در همین حین از مسافرت نوروزی(بندر عباس)تماس گرفتند و نوروز رو به هم تبریک گفتیم. بعد هم خوردن سبزی پلو خوشمزه با ماهی سفید (شمال) و سالمون محشر و کوکو سبزی و شیرینی و...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i43.tinypic.com/684s2p.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(این همه که از غذا می نویسم برای آب انداختن دهن شما نیست. برای یادگاری نوشتن والبته  ادامه ماجرا به این غذا ها ربط داره...)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دست آخر هم چون قرار بود برامون مهمون بیاد٫ زودتر خداحافظی کردیم و با یک ظرف آش رشته محشر راهی خونه شدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من ماندم و یک خونه به هم ریخته . دست بکار شدم.خونه رو مرتب کردم. مهمان ها هم آمدند و رفتند. و شام هم آش رشته رو خوردیم و با کلی خستگی به رختخواب پناه بردم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز نخوابیده بودم که:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول با درد پا شروع شد. شدید بود و خوابم نمی برد. بعد با دست درد شدید تر و آخر سر با معده دردی که تا بحال در تمام زندگی ام نکشیده بودم. از ساعت ده تا چهار صبح درد کشیدم .جواد خان هم که از خستگی بیهوش شده بود هر یکی دو ساعت از ناله های من بیچاره بیدار می شد و بعد از  ابراز کمی همدردی  و نصیحت دوباره به خواب می رفت. هیچ چیز اثر نداشت نه نبات و نه شربت معده و نه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نزدیک ساعت ۵ صبح بود که با استفراغ های مکرر از سوزش معده کمی کاسته شد و بعدش از فرط خستگی و سر درد٫ نفهمیدم که چطور با اون همه درد به خواب رفتم. تنها جمله ای که به یاد دارم این بود که به جواد توصیه کردم  که تحت هیچ شرایطی من رو از خواب بیدار نکنه. اون بنده خدا هم که از من خسته تر! خوشبختانه تا صبح خوابید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح ساعت ۱۰ از خواب بیدار شدم .هنوز دستهام درد می کرد و سرم .که ناگهان جواد خان با دیدن من  با تعجب ازم پرسید که چشمت چی شده؟ چشم راستم پر خون بود و زیر پوست صورتم مویرگ ها پاره شده بودند و اطراف حدقه چشم هام بنفش شده بود. می دونستم که چیزی نیست و به زودی خوب میشم ولی برای احتیاط از سلامتی فسقلی که در شکم داشتم به بیمارستان رفتیم و پس از کلی معاینه و آزمایش با شنیدن خبر اینکه بچه سالم هست و من هم زودتر خوب میشم به خونه برگشتیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;استراحت کردم و بهتر شدم. (البته تا امروز هنوز خون داخل چشمم برطرف نشده ولی داره کمتر میشه)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوروز خوبی بود ...نه..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به من که خیلی خوش گذشت. مطمئن هستم که دیگه ماست خیار و کشک و بادمجان و سبزی پلو با ماهی و کوکو سبزی و آش رشته رو با هم تو یک روز نمی خورم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امسال اولین سالی بود که تمام عیدی ها گیر فسقلی من اومد. دوستان براش لباس سرهمی و جوراب و پتو عیدی دادن. کلی ذوق کردم. آخه خیلی خوشکلن.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(بی صبرانه منتظر نوروز بعدی هستم با کلی هدیه های نوزاد). ولی گیر خودم چیزی نیومد.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در آخر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سال نو همه شما هم مبارک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Mar 2009 19:52:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hessekhob&amp;postid=170</comments>
<dc:creator>hessekhob</dc:creator>
<guid>http://hessekhob.blogfa.com/post-170.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دل بردی از ما دلی را</title>
<link>http://hessekhob.blogfa.com/post-169.aspx</link>
<description>(با این کارت ٫حال خیلی ها رو گرفتی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دستت درد نکنه که دل کلی جوونی که به تو دل بسته بودند رو شکوندی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با وجود اینکه اصلا از سیاست سر در نمی آرم و خیلی هم به آمدنت وابسته نبودم ولی خبر انصرافت به شدت منو شوکه کرد)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز وقتی از سر کار برگشتم و مطابق همیشه سری به خبرگزاری های ایران زدم ناگهان به شدت شوک شدم:خبر انصراف سید محمد خاتمی از کاندیداتوری ریاست جمهوری.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذریم :بقیه دوستان و آشنایان هم حال و احوال خوشی ندارند و حتی یکی از دوستان بی مقدمه راهی ایران شد. فعلا که بحث داغ در تمام محافل این خبر و تحلیل های آن است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منتظرم تا ببینم  آینده چگونه پیش خواهد رفت&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Mar 2009 22:24:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hessekhob&amp;postid=169</comments>
<dc:creator>hessekhob</dc:creator>
<guid>http://hessekhob.blogfa.com/post-169.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
